برای دیروز صبح درخواست اسنپ داده بودم و سفر رو زمانبندی کردم محض خاطر جمعی. یارو نیم ساعت زودتر نمیدونم از کدوم ناکجاآبادی درخواست منو دیده و قبول کرده بود و در جا، بعدش اومده زنگم زده و ازم شاکیه و طلبکار که چرا سفر رو زمانبندی کردی؟ مگه مردم علاف توئن و بیکار؟
Excuse me?! 🤡
فکر میکردم یکم گزافهگویی شده راجع به اعتیادی که بین جوونامون جا افتاده.
میگفتم اصلا تفننی 4 تا نخ دود میکنن و بعدش میرن دنبال کار و زندگیشون ولی؛ این چند وقته که به واسطهٔ کارم با خیلیاشون سر و کله زدم، یه چیزی پس ذهنم انگار فرو افتاد.
اینا هنوز خیلی جوونن و حیف..خیلی! :)
یه موقعهایی مناسبت فراهمه ولی نمیدونی چی کادو بخری اما، امان از اون موقعیتهایی که هم مناسبت فراهمه و هم میدونی چی باید بگیری ولی شرایط ایجاب میکنه عاقلانه پ��ش بری تا یه وقتی مورد غضب حضار قرار نگیری!
این کانسپت خودش به تنهایی میتونه به عنوان یه درد لایتناهی اعلام استقلال کنه!