ساعت ۲ شبه و بی جا و مکان تو شهر غریبم. دوستم قرار بود بیاد دنبالم که خوابش برده و نه ادرسشو دارم نه شماره جدیدشو. تنها بخش امیدوار کنندش اینه بانهوفش سقف داره و نیمکت خالی
کات کردن کلا سخته. با خیانت با منطق حتی اگر طرفو دوست نداشته باشی بازم کات کردن سخته
چون آدمیزاد نمیتونه ببینه چیزی که براش وقت گذاشته و یه بخشی از زندگیشه توی یک لحظه نیست و نابود شه
دقیقا مثل دیلیت شدن پاورپوینتی که ساعتها وقت گذاشتی و ساختیش
اونایی که از ی قاره دیگه میگن غصه نخوری اگه پول نداشتی من هستم.
فیلمایی که یادمون میارن نباید تسلیم شد و عشق و محبت موندنی باید باشه.
عاشق همه اینا و خیلی چیزای دیگم و ممنونم که شانس زندگی تا همین لحظرو داشتم.
خدایا به ما صلح و آرامش و عشق با وجود سلامتی و خوشحالی بده.
آمین
عاشق زبان فرانسوی که نمیفهممش اما با حسش همراه میشم.
کومولوس ها که معرمن.
صدای باد بین شاخه ها… نگم برات.
تاحالا به اسب ها فکرکردی که چقدر باشکوهن؟
غریبه هایی که میشه بهشون اعتماد کرد و دوستایی که وقتی تو خونشون ماچاتو چپه میکنی خم به ابروشون نمیاد.
میدونی من عاشق رقص نور و ساییه اییم که از لای شاخه و برگ درختا با رهبری باد اجرا میشه.
عاشق نور نزدیک غروبم؛ عاشق غروبم.
عاشق موزیکاییم که با ریتم پایین تبدیل به شکرگزار صلح و آرامشت میکنه.
عاشق رنگ هام روی کاغذ، روی فرش، تو جعبه مداد رنگی.
غمی که دارمو نمیدونم چطوری التیام بدم. تا اطلاع ثانوی توییترمو خرج احساساتم میخوام کنم. حس ادمیو دارم تو ی جمعیتی بوده دلش گرم بوده امن بوده، ی دیقه حواسش پرت شده دیده تنهاس. نمیدونه کدوم وری بره. هرچی داد میزنه کسی نیست بشنوه. یهو جایی که فکرشو نمیکرد گم شده و بلد نیست چی میشه
شایدم باید لاشی میبودم؟! شاید کار درستو همون دخترایی میکنن که میان و لذت میبرنو میکَننو براشون تموم میشی میرن سراغ بعدی. هرجور حساب میکنم الان این انگار به صلاح تره. هر بدبختی دارم کم بود اینکه جلو لاشی شدنمم بگیرم اضافه شد