اللوم او الهجوم الذي نراه على إيران ليس سليمًا في جزء كبير منه، لكن ينبغي أيضًا أن نعرف أنّ جزءًا من الأزمة هنا ناتج عن الفجوة بين الحدث نفسه وبين الوعود والتصريحات التي سبقته.
فالتصريحات عالية السقف التي يطلقها كثير من المسؤولين والإعلاميين الإيرانيين واللبنانيين تخلق لدى فئات واسعة توقّعات غير واقعية، ثم تتحوّل لاحقًا إلى إحباط أو شعور بالخذلان حين لا يأتي الردّ بمستوى الخطاب المرفوع.
اصل مسئله این است که اگر ایران امروز اجازه بدهد لبنان از معادله بازدارندگی جدا شود، عملاً ابتکار عمل را از دست میدهد. اسرائیل و آمریکا دقیقاً همین را میخواهند: تفکیک آرام جبههها، فرسایش تدریجی مقاومت، و تبدیل هر میدان به پروندهای جداگانه و قابل مدیریت.
بنابراین بحث فقط «کمک به حزبالله» نیست؛ بحث امنیت ملی ایران است. اگر جنگ و فشار امروز در جنوب لبنان مهار نشود، فردا همین منطق به مرزهای نزدیکتر ایران منتقل میشود. ایران لازم نیست هر پاسخ را صرفاً در قالب حمله موشکی ببیند، اما باید وزن سیاسی، امنیتی و بازدارنده خود را برای تثبیت آتشبس و جلوگیری از جداسازی لبنان از معادله اصلی وارد کند.
اگر ایران در بند اول عقبنشینی کند، عقبنشینیهای بعدی آسانتر خواهد شد.
رفض الشرع الدخول إلى لبنان ضد حزب الله ليس حبًّا بالحزب. فالمتابع للشأن السوري يعرف أنّ المزاج الشعبي المحيط بالسلطة ما زال يقوم، إلى حدّ بعيد، على تعزيز الهوية الطائفية، وعلى تقديم إيران وحزب الله والشيعة عمومًا بوصفهم العدو الأول.
لكن الدخول اليوم إلى لبنان عسكريًا لمحاربة الحزب شيء آخر. ترامب قدّم الفكرة بطريقة قاتلة سياسيًا: كأنّ سوريا ستكون الأداة التي تُكمل ما لم تستطع إسرائيل إنجازه. وهذا وحده يجعل أي دخول سوري يبدو كأنه تنفيذ لوظيفة إسرائيلية ـ أميركية، لا قرارًا سوريًا مستقلًا.
ثانيًا، لأن الدخول إلى لبنان ضد الحزب سيفتح باب الفتنة المذهبية داخل لبنان وسوريا، وربما أبعد من ذلك. فالنار الطائفية إذا اشتعلت قد تمتد إلى الحدود السورية ـ العراقية، وتتحوّل إلى حرب إقليمية يصعب ضبطها.
وثالثًا، لأن ذاكرة بعض اللبنانيين من الوجود السوري في لبنان ثقيلة جدًا. أي دخول عسكري جديد، ولو تحت عنوان «مواجهة حزب الله»، سيستدعي فورًا صورة الوصاية السورية، وقد يوحّد جزءًا واسعًا من اللبنانيين ضد دمشق بدل أن يسهم في عزل الحزب.
رابعًا، لأن رفض التدخل يمنح الشرع هامشًا سياسيًا هو بحاجة إليه. فهو يظهر أمام الداخل السوري والعربي كمن لا يقبل أن تتحوّل سوريا إلى أداة مباشرة بيد واشنطن وتل أبيب، وكمن يستطيع الوقوف في وجه أميركا. وهذا أمر يحتاجه بشدّة اليوم، خصوصًا بعدما زعزعت بعض خياراته السابقة الصورة التي حاول رسمها لنفسه.
وفوق ذلك، سوريا اليوم ليست خارج تنازع النفوذ التركي والسعودي والإماراتي، وإن بدرجات مختلفة. وإذا وضعنا الحساب الإماراتي جانبًا، فالدخول السوري في مواجهة مباشرة مع حزب الله لا يبدو مصلحة تركية ولا سعودية الآن.
تركيا والسعودية لا تريدان انتصارًا ساحقًا لحزب الله، لكنهما في المقابل باتتا أكثر توجسًا من اندفاع المشروع الإسرائيلي في المنطقة. لذلك، الأنسب لهما بقاء حالة من الاستنزاف المتبادل والتوازن القلق، من دون أن تتحوّل سوريا إلى أداة مباشرة في حرب جديدة على لبنان.
على إيران اليوم أن تضع ثقلها في تثبيت وقف إطلاق النار في لبنان، وضمان الانسحاب الإسرائيلي. وهذا بالدرجة الاول مصلحة إيرانية بمعناها الضيق.
ما يجري في جنوب لبنان ليس مجرد محاولة إسرائيلية لفصل المسارين اللبناني والإيراني، بل هو أيضًا اختبار أميركي لصلابة الموقف الإيراني بعد التفاهم.
أي تراجع في البند الأول من بنود الاتفاق سيفتح الباب أمام تراجعات لاحقة. فهذا التفكيك البطيء للالتزامات هو سياسة الأميركية ـ الإسرائيلية معتمدة.
ثريد | اقتحام موقع علي الطاهر الصهيوني
6 شباط 1987
في 6 شباط 1987 نفّذت المقاومة الإسلامية واحدة من أبرز عملياتها النوعية في الجنوب اللبناني:
اقتحام موقع علي الطاهر الصهيوني اللحدي المشرف على مدينة النبطية.
مهدي خراتيان، الباحث والمحلّل الإيراني، يفتتح بهذا المنشور الجزء الأول من مقال تفصيلي حول رسالة الإمام الخامنئي والتفاهم الإيراني ـ الأميركي.
أهمية النص أنه لا يتعامل مع الاتفاق كخبر تفاوضي فقط، بل يضعه داخل صراع أوسع بين مقاربات مختلفة في طهران حول إدارة المواجهة مع أميركا وإسرائيل، وموقع إيران في النظامين الإقليمي والدولي.
بحسب خراتيان، هناك أربعة اتجاهات أساسية:
١- اتجاه التطبيع مع أميركا: يرى أن إيران مضطرة في النهاية إلى حلّ ملفاتها مع واشنطن، وينظر إلى إسرائيل كواقع إقليمي ينبغي التخفيف من مستوى العداء معه.
٢- اتجاه «التنفّس بين حربين»: لا يثق بأميركا ولا يرى الصراع منتهيًا، لكنه يتعامل مع الاتفاق كفرصة لالتقاط الأنفاس وترتيب الوضع الداخلي قبل جولة جديدة من المواجهة.
٣- اتجاه «تقابل نظامين»: يقرأ الصراع ضمن تحوّل النظام الدولي وصعود التعددية القطبية، ويرى أن التفاوض مع أميركا يجب أن يترافق مع تعميق العلاقة مع الصين وروسيا، وحماية محور المقاومة ومبدأ وحدة الساحات.
٤- اتجاه «إيران القوة العظمى»: يبالغ في تقدير قدرة إيران الذاتية على فرض شروطها، ويرى أن أدوات مثل مضيق هرمز والقدرات الداخلية كافية لمواجهة الضغوط، مع حساسية عالية تجاه محور المقاومة، لكن من دون تصور واضح لعلاقة استراتيجية أعمق مع القوى الكبرى.
حتى الآن، لا يقدّم النص خلاصة نهائية، بل يرسم خريطة الأسئلة: لماذا صدرت الرسالة بهذا الوضوح؟ كيف قاربت هذه التيارات المسار التفاوضي؟ ما موقع لبنان ومحور المقاومة في قراءة الاتفاق؟ وما طبيعة الخلاف الأميركي ـ الإسرائيلي وحدوده؟
لذلك يستحق المتابعة، خصوصًا لمن يريد فهم النقاش الإيراني الداخلي، لا الاكتفاء بقراءة الاتفاق ورسالة القائد من الخارج.
مقاله ای تفصیلی پیرامون دلایل صدور پیام تاریخی رهبر انقلاب و ارزیابی توافق مهم ایران و ایالات متحده؛ واکاوی دلایل مداخله آشکار رهبر جمهوری اسلامی ایران در تقابل دو کادر رهبری تحت فشار
در حال حاضر در بطن جامعه ایران و همچنین محافل نخبگانی سیاسی کشور، درمورد دو متن بحثها و گفتگوهای فراوانی درگرفته است:
نخست، پیام رهبر معظم انقلاب، که حاوی نکات بیسابقهای پیرامون نظر ایشان به روند مذاکرات آتش بس ایران و ایالات متحده است.
دوم، انتشار متن یادداشت تفاهم میان ایران و آمریکا پیرامون نحوه پایان جنگ و آغاز مذاکرات هستهای.
برای درک دلایل این مداخله و پیام تاریخی، علاوه بر بررسی دقیق متن توافق، به تحلیلهای فرامتنی متعددی نیاز است که شامل فرایند توافق، بررسی پیامهای پیشین رهبری نظام، بررسی بیانیه مهم شورای امنیت ملی در پایان جنگ، شرایط فعلی معادلات قدرت در واشنگتن و تهران و و وضعیت فعلی منطقه خاورمیانه خصوصا لبنان میشود.
برای شروع، به تبیین پاردایمهای سیاستی میپردازیم که جهت معماری متن و فرامتن این توافق به رقابت پرداختند. از منظر نگارنده، با اندکی اغماض میتوان گفت که جهت شکلگیری یادداشت تفاهم یاد شده، حداقل چهار پاردایم سیاستی در محافل سیاسی در تهران به رقابت پرداختند که در ادامه به ویژگیهای هر یک و تاثیری که بر فرایند مذاکرات گذاشتند خواهیم پرداخت. در ادامه، گریزی به نقش لابی کشورهای عربی خصوصا قطر و امارات در تحقق این توافق خواهیم داشت. سپس به بررسی حساسیتهای رهبر انقلاب که در متن پیامهای ایشان منعکس است خواهیم داشت و در ادامه متن توافق را با دقت مورد بررسی قرار داده و نقاط قوت و ضعف آنرا نشان خواهیم داد.
در ادامه به بررسی وضعیت منازعات قدرت در واشنگتن و رقابت شبکه راکبریج (حامیان ونس) و لابی اسرائیل خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که چرا برغم واقعی بودن این شکاف، این مساله تحت الشعاع انتخابات میاندوره ای و شرایط خاص بازارهای مالی است و این احتمال جدی وجود دارد که پس از انتخابات، روابط واشنگتن و تل آویو «به تنظیمات کارخانه» بازگردد. در این حال توضیح خواهیم داد که این شکاف میتواند در صورت دقت نظر در تهران و عدم سوء محاسبه در مسئولان کشور و نبود اختلاف در کادر رهبری نظام، فرصتهای مهمی را در اختیار ایران قرار دهد. در ادامه به بررسی وضع لبنان خواهیم پرداخت و نشان میدهیم که چرا با توجه به جمیع جوانب، این پیام هشداردهنده ضرورت داشته است.
چهار پارادایم سیاستی که در تهران برای نیل به این یادداشت تفاهم به رقابت پرداخته و کوشیدند مسیر نیل به توافق و متن یادداشت را تحت تاثیر خود قرار دهند، عبارت اند از:
۱. پارادایم نرمالیزاسیون: این پارادایم معتقد است:
۱.۱. اگرچه جهان در حال گذر است و قدرت آمریکا نسبت به گذشته کاهش یافته است، اما جهان گذارمعناداری از Pax Americana نداشته و ایران ناگزیر است تمام مسائل خود را دیر یا زود با آمریکا حل کرده، وارد فرایند عادیسازی با واشنگتن شود.
۱.۲. در مورد اسرائیل، این پاردایم آنرا به عنوان واقعیت منطقه خاورمیانه و قدرت برتر سیاسی، اطلاعاتی و اقتصادی منطقه پذیرفته و بشکلی نه چندان آشکار حامی پیوستن ایران به پیمان ابراهیم یا حداقل رفع تخاصم میان ایران و اسراییل است.
۱.۳. این پاردایم عمیقا معتقد است که سطح روابط تهران-پکن و تهران-مسکو به سقف خود رسیده است و هرگونه تلاش در جهت تعمیق این روابط اتلاف وقت است.
۱.۴. در حوزه هسته ای، این جریان حامی سرسخت اعطای امتیازات گسترده در حوزه صنعت هستهای و حتی تعطیلی آن است، چرا که معتقد است این صنعت تا کنون برای ایران صرفا هزینه بوده است.
۱.۵. این جریان حامی گزارههایی چون «ترامپ معاملهگر» و امکان جداسازی راهبردی اسرائیل و ایالات متحده است.
۱.۶. این جریان بر محدودیتهای اقتصادی، سیاسی و نظامی ایران در قیاس با ایالات متحده و اسراییل تاکید بسیاری دارد و تا پیش از این جنگ هیچ شانسی برای ایران جهت پیروزی یا عدم شکست مطلق در یک جنگ نظامی با آمریکا قائل نبود.
۱.۷. در حوزه منطقهای این جریان با هرگونه تنش با همسایگان خصوصا سعودی و امارات عربی متحده مخالف است و از هر فرصتی برای بهبود روابط با این کشورها استقبال میکند.
۱.۸. این جریان روی شکافها در حزب دموکرات و جمهوریخواه حساب ویژه ای باز کرده و معتقد است تهران میتواند از این شکافها جهت تامین منافع راهبردی و بلندمدت خود را تامین کند.
۱.۹. در مورد تنگه هرمز، این جریان معتقد است که انسداد این تنگه اگرچه موثر واقع شده اما ایران باید در جهت «اعتمادسازی» جهانی هرچه سریعتر شرایط تنگه را به وضعیت پیشین خود بازگرداند.
۲. پاردایم تنفس میان دو جنگ: این پارادایم تخاصم بلندمدت میان ایران و ایالت متحده را مفروض گرفته است و معتقد است که از هر فرصتی برای تنفس و بهبود شرایط جهت فاز بعدی تقابل باید استفاده کرد. ویژگیهای این پاردایم عبارت اند از:
۲.۱. اگرچه این جریان قائل به تخاصم با آمریکاست، اما وضعیت کشور را عمدتا از لنز رابطه جنگ و صلح با آمریکا یا متحدین وی (نظیر اسرائیل) ارزیابی میکند و برای سایر قدرتهای بزرگ در عمل شان چندانی قائل نیست.
۲.۲. این جریان قائل به ارتقای روابط با پکن و مسکو است، اما معتقد است ابتدا باید تکلیف جنگ/صلح با آمریکا مشخص شود و سپس در امتداد آن و بشکل سری (و نه موازی) تکلیف روابط با کشورهای دیگر مشخص شود.
۲.۳. در حوزه هستهای، این جریان معتقد است که ایران در تقابل با آمریکا/اسرائیل نیازی به تغییر وضعیت موجود و دکترین هستهای ندارد، اما باید تلاش کند تا حد امکان در حوزه هستهای امتیاز ندهد.
۲.۴. این پاردایم بنا را بر بی اعتمادی کامل به قولهای آمریکا و ترامپ گذاشته و نسبت به اثربخشی استفاده از شکافهای موجود در آمریکا پیرامون پرونده اسرائیل بی اعتماد است.
۲.۵. این جریان معتقد است که اگرچه ایران دارای توان سیاسی، اقتصادی و نظامی بسیار محدودتری نسبت با آمریکاست، اما دارای مزیتهای ژئوپولتیک منحصر به فردی است که در ترکیب با دکترین دفاع نامتقارن میتواند در برابر آمریکا بازدارندگی ایجاد کند.
۲.۶. در حوزه منطقه ای این پارادایم نسبت به کشورهای عربی خصوصا قطر، سعودی و امارات اعتماد کمی دارد اما معتقد است در صورت استفاده از اهرمهای سخت میتوان با آنها بشکلی مجزا از ایالات متحده و اسرائیل به توافق پایدار رسید و از منافع روابط با آنها در بلندمدت بهرهمند گردید یا از لابی آنها در واشنگتن جهت تحقق اهداف در حد ضرورت استفاده کرد.
۳. پاردایم تقابل دو نظم: این جریان همه تحولات اخیر را از منظر کل گرا و نظم محور، رقابت قدرتهای بزرگ جهت تثبیت نظم جهانی مد نظر خود و رقابت استراتژیک ایران و اسرائیل جهت تثبیت نظم منطقه ای حول هژمونی خود ارزیابی میکند. این پاردایم به نکات زیر معتقد است:
۳.۱. تقابل ایران و ایالات متحده و رژیم اسرائیل، بیش از آنکه ناشی از یک تضاد ایدئولوژیک قابل حل باشد، ناشی از یک جبر ژئوپولتیک و در عین حال تاریخی (در امتداد رفتار بریتانیا/طبقه حاکم آتلانتیک) در تضعیف یکپارچگی ارضی ایران است که با تشدید رقابت قدرتهای بزرگ شدت یافته است.
۳.۲. بر خلاف جریانهای پیشین، این پاردایم معتقد است که به دلیل رقابت نظمهای «مبتنی بر قواعد» و جهان چند قطبی و رقابت و گسترش کوریدورها و ائتلافها، فرصتهای بالقوه و بینظیری در برابر تهران جهت ارتقای روابط با مسکو و پکن، خصوصا پکن وجود دارد که تهران در بالفعل کردن آنها بشدت کوتاهی کرده است.
۳.۳. در حل و فصل منازعه اخیر، این پارادایم بر خلاف پارادایمهای فوق معتقد است که تثبیت شرایط کشور از تثبیت یک «نظم» پیرامون تهران میگذرد که این تثبیت خود نیازمند نسبت یابی میان نظم مد نظر تهران با نظمهای مد نظر پکن و مسکو (خصوصا پکن) و البته واشنگتن است. ایران باید تلاش کند تا حد امکان ار فرصتهای نظمهای نوظهور استفاده و در عین حال نسبت خود را با نظم مبتنی بر قواعد بشکلی تعریف کند که آسیبهای اقتصادی و امنیتی حداقل شود. لذا تثبیت نظم پسا جنگ نیازمند تعاملی موازی با چین و روسیه به موازات مذاکرات با آمریکاست و ای بسا تعامل با چین از حیث زمانی و رتبهای بر مذاکرات با آمریکا اولویت داشته باشد.
۳.۴. در حوزه هستهای، این پارادایم با توجه به اینکه به نظم در حال گذار جهانی و افزایش سطح آنارشی در روابط بین الملل اهمیت بسیاری میدهد، قائل به تغییر دکترین هسته ای ایران است. با وجود این، این تغییر را نیازمند برخی مقدمات در حوزه اطلاعات/ضداطلاعات و یارگیری از میان قدرتهای اتمی صاحب حق رای وتو میداند.
۳.۵. در حوزه بازدارندگی متعارف، این جریان معتقد است که دریافت سلاحهای «تغییردهنده بازی» از قدرتهای بزرگ نیازمند گفتگوهای راهبردی و همسویی میان «استراتژی بزرگ» تهران با پکن و مسکو (البته به معنای تعمیق همسویی منافع مشترک ملی نه تعریف رابطه متروپل-قمر) است و دریافت سلاح راهبردی، نیازمند گفتگوی راهبردی و همسویی راهبردی است.
۳.۶. در حوزه منطقه ای این جریان به دلیل نگاه «نظم محور» و «کل گرا» نسبت به سایر جریانها حساسیت بسیار بیشتری نسبت به مهار اسراییل، حفظ بازدارندگی شبکه ای و عناصر محور مقاومت و دکترین «وحدت ساحات» دارد و مساله «ژئوپولتیک شیعه» و حفظ آن برایش موضوعیت بسیار زیادی دارد.
۳.۷. این پاردایم نظم و هژمونی را صرفا از لنز نظامی/رئالیستی ندیده و هژمونی را در معنای موسع گرامشینی آن (اقتصادی-سیاسی-نظامی-فرهنگی و ...) میبیند لذا به معادلات اقتصادی و سیاسی و وضعیت بازارهای مالی اهمیت بسیاری میدهد. لذا استفاده از اهرم قیمت نفت و تنگه هرمز به عنوان یک ابزار فشار بر قدرتهای جهانی را تئوریزه مینماید.
۳.۸. این جریان شکافهای بوجود آمده در حزب دموکرات و حزب جمهوریخواه پیرامون مساله اسراییل را واقعی دانسته و آنرا منبعث از شرایط در حال گذار جهانی و محدودیتهای امریکا در حمایت از یک «شریک پرخرج» در عصر رقابت با چین میداند. با وجود این، استفاده از این شکافها را منوط به یارگیری از قدرتهای بزرگ میداند چون ادامه یافتن اعتبار گزاره «شریک پرخرج» در گروی تاب آوری ایران و عناصر محور مقاومت با کمکهای نظامی و اطلاعاتی و اقتصادی قدرتهای بزرگ است. از طرف دیگر، این جریان نقش لابی اسراییل را در جهت دهی به سیاستهای آمریکا بسیار پررنگ ارزیابی میکند، چون اسرائیل را فراتر از یک کشور و مقدمه نظم Pax Judaica میداند و از همین رو، معتقد است که شاید بتوان با مذاکرات با جریانهای ترقیخواه در حزب دموکرات یا انزواگرا در حزب جمهوریخواه به یک کاهش تنش رسید، اما دریافت منفعت اقتصادی بلندمدت از امریکا با توجه به نفوذ لابی اسراییل عملا ناممکن است.
۳.۹. این جریان همانند جریان دوم به محدودیتهای ایران به عنوان یک قدرت منطقه ای اذعان دارد، اما معتقد است که در صورت داشتن طرح ایجابی برای نفوذ منطقه ای و یارگیری از قدرتهای بزرگ و استفاده از مزیتهای جغرافیایی، امکان ایجاد بازدارندگی در برابر آمریکا وجود دارد.
۳.۱۰. در مورد کشورهای عربی، این پارادایم بسته به اینکه این کشورها تا چه میزان در نظم آمریکایی-اسراییلی هضم شدهاند، قائل به کاهش تنش با آنهاست و این کاهش تنش را منوط به کاهش نقش آفرینی آنها در نظم غربی میداند. لذا این جریان نسبت به امارات به دلیل عضویت در ائتلاف I2U2 و ارتباط وسیع با اسراییل بسیار بدبین است و هرگونه تنش زدایی بیجا با دول خلیج فارس را دارای تبعات سنگین برای ایران، ژئوپولتیک شیعه و بازدارندگی شبکه ای ایران میداند. همچنین هرگونه تنش زدایی باید با کمک و وساطت چین و روسیه و بر اساس ابتکارات از پیش آماده باشد، وگرنه در نهایت در جهت تثبیت نظم آمریکایی عمل خواهد کرد.
۳.۱۱. این جریان معتقد است که اهرم تنگه اگرچه در تعیین سرنوشت جنگ بسیار موثر عمل کرده است و در جنگهای آینده نیز شاید بتوان از آن استفاده کرد، اما باید در قالب یک «نظم جدید» به تدریج جا بیفتد و نباید در استفاده از آن افراط و براورد منافع اقتصادی آن اغراق کرد. البته این جریان معتقد است که ایران میتواند (میتوانست) جهت عبور کشتیها با هر کشور بشکلی مجزا وارد مذاکره شود.
۴. پارادایم «ایران ابرقدرت»: این جریان قویا معتقد است که ظرفیتهای درونی ایران جهت تقابل با ایالات متحده فی نفسه کافیست و ایران خصوصا پس از جنگ اخیر و با استفاده از مزیت تنگه هرمز میتواند به تمامی خواستههای خود در برابر دشمنان دست یابد.
۴.۱. این جریان اگرچه قائل به تغییر در نظم جهانی است، اما عملا در مورد توسعه روابط راهبردی با چین و روسیه موضع ایجابی محکمی ندارد و محور اقدامات خود را تقابل با ایالات متحده قرار داده است.
۴.۲. در حوزه هسته ای این جریان قائل به عدم کوچکترین انعطاف در برابر ایالات متحده است و از تغییر دکترین هسته ای نیز دفاع میکند.
۴.۳. در مورد تنگه هرمز، این جریان معتقد است که استفاده از تنگه به عنوان ابزاری بسیار کارامد جهت تنظیم رفتار کشورها قابل استفاده است و میتوان با این اهرم تمامی خواسته های ایران را محقق ساخت.
۴.۴. این جریان به محور مقاومت همانند دو جریان اخیر بسیار حساس است و از منظری ایدئولوژیک و امتگرا و ید واحد به عناصر محور مقاومت مینگرد.
۴.۵. این جریان برای محدودیتهای اقتصادی، سیاسی و نظامی ایران وزن کمی قائل است و معتقد است ظرفیتهای درونی ایران جهت تقابل با قدرتهای بزرگ تا حد خوبی کافیست و اگرچه به روابط خارجی با مسکو و پکن نگاه مثبتی دارد، اما آنرا در اولویت قرار نمیدهد.
۴.۶. این جریان در مورد روابط با کشورهای همسایه قائل به سیاست همسایگی است و فقط در صورتیکه اقدام آنها علیه منافع ملی ایران آشکار و محرز باشد، به افزایش سطح تنش با آنها رای میدهد، چون معتقد است ایران به قدر کافی قویست که بتواند خباثتهای همسایگان را هضم کند و به روی خود نیاورد.
۴.۷. این جریان درمورد شکاف میان ایالات متحده و اسرائیل و شکاف در احزاب دوگانه آمریکا پیرامون پرونده جنگ ایران و اسراییل بسیار بدبین است و تقریبا تمامی اخبار در این حوزه را جنگ زرگری و عملیات فریب ارزیابی میکند.
اکنون در ادامه نشان خواهیم داد که هر یک از این جریانها چه نقشی در شکل دهی به مسیر مذاکرات و متن ایفا نمودند و متن بر اساس رهنمودهای پیشین رهبر انقلاب دارای چه نقاط قوت و ضعفی است و چرا این تذکر ضرورت داشته است./۱
پ.ن.: نگارش این نوشتار بسیار زمان میبرد. از صبر شما سپاسگزارم.
افترض سكرنا والتزم الاسرائيلي وانسحب قام فتحنا وبعد فترة طلع الاسرائيلي قصف سيارة ساعتها شو؟ بيرجع الايراني بسكر؟ بيقصف الاسرائيلي؟ فيك تقلي اي، بس للامانة حسابات الايراني معقدة وما فيك تضمن انه يكون قادر يعمل هل شي
اي انا معك اليوم انه لازم يحط تقله بس لبعدين - وها بعدين يمكن اشهر مش اكثر - لازم نحن نبني ردع والا الخروقات ستستمر
ثم يأتيك من لبنان مَن يريد إقناعنا بأنّ هؤلاء يلتزمون بالمواثيق الدولية وان الدبلوماسية وحدها قادرة على حمايتنا.
ملاحظة لكل متشردق بالإسرائيلي: بحكيه ما فرّق بين لبناني ولبناني.
על כל דמעה של אמא ישראלית, אלף אמהות לבנוניות צריכות לבכות. לבנון כולה צריכה לבעור!
עם כל הכבוד לאמריקאים, ישראל חייבת להבהיר לעולם כולו שדם בנינו וביטחון אזרחנו איננו הפקר. לבנון כולה צריכה לבעור. חובתנו העליונה היא להגן על אזרחי ישראל ועל חיילי צה״ל, והמחויבות הזו קודמת לכל שיקול אחר.
אמרתי לראש הממשלה, גם בישיבות בינינו: על כל דמעה של אמא ישראלית, אלף אימהות לבנוניות צריכות לבכות.
מספיק עם הפינג־פונג. במזרח התיכון לא מנצחים בתגובות מדודות ובהכלה - צריך להשתגע. למחוק. להכריע את הטרור.
@Aly_jezzini وحدة من اهداف التصعيد دفع الحزب الى القبول بوقف اطلاق نار من دون انسحاب وهيك بكون الاسرائيلي استطاع تحقيق نصف فصل للمسار اللبناني عن الايراني
ومن مبارح سعرانين الجماعة جوا وبرا على الدفع بهل اتجاه
الشبهة مبنية على تصوير العلاقة كأنها علاقة تبعية: لبنان قدّم شهداء من أجل إيران.
من وجهة نظر المقاومة، الصورة مختلفة تمامًا: كما ترى إيران أنّ المقاومة في لبنان جزء من أمنها القومي، ترى المقاومة أيضًا أنّ إيران جزء من أمن لبنان والمقاومة. هذه ليست وكالة، بل مصلحة واحدة في معركة واحدة مع عدو واحد.
في العلاقات الدولية هذا أمر طبيعي. واشنطن تعتبر أمن إسرائيل جزءًا من أمنها، وتتحرّك لأجله سياسيًا وعسكريًا وماليًا. والدول العربية في حرب تشرين الأول/أكتوبر 1973 استخدمت سلاح النفط دعمًا لمصر وسوريا، لأنّ المعركة يومها لم تكن مصرية أو سورية فقط، بل معركة عربية بامتياز.
لذلك، حين يقاتل اللبناني في مواجهة إسرائيل، فهو لا يدافع عن إيران بمعنى أنه يترك وطنه ليقاتل عن غيره؛ بل يدافع عن لبنان أولًا، وعن بيئة المقاومة، وعن الجنوب، وعن موقع لبنان داخل معادلة إقليمية تمنع إسرائيل من استفراده. وبهذا المعنى، هو يدافع أيضًا عن إيران، كما أنّ إيران، حين تدعم المقاومة، تدافع عن جزء من أمنها القومي وعن جزء من أمن لبنان في الوقت نفسه.
ومن الطبيعي في المقابل أن تقول إيران إنّ دماء اللبنانيين تعنيها، وإنّ عودة أهل الجنوب إلى أرضهم جزء من إنهاء الحرب.
المشكلة إذا ليست في هذا الكلام، بل فيمن يريد أن يعزل لبنان عن أي عمق قوّة، ثم يتركه وحيدًا أمام إسرائيل باسم "السيادة".
4 آلاف شهيد من لبنان سقطوا دفاعاً عن إيران
قال رئيس البرلمان الإيراني محمد باقر قاليباف إن "الثأر لدمائنا يقتضي إعادة شيعة جنوب لبنان إلى أراضيهم"، واضاف في مقابلة مع التلفزيون الإيراني: "من قاتلوا من أجل إيران يجب أن يعودوا إلى أماكنهم"،
وتابع: "لبنان قدّم أربعة آلاف شهيد من أجل إيران الإسلامية"، مشيراً إلى أن "هذا العدد يفوق إجمالي الشهداء الذين سقطوا في الحرب الأخيرة، وأن المقاتلين في لبنان "قاتلوا لمدة 104 أيام، بينما نحن قاتلنا لمدة 38 يوماً".
وانتقد قاليباف من كانوا يرددون شعار "لا غزة ولا لبنان"، مؤكداً أن "ما قدمه اللبنانيون كان دفاعاً عن إيران".
#قاليباف #ايران #لبنان #الجديد #أخبار_الجديد
المتحدث باسم الخارجية الإيرانية إسماعيل بقائي: لا يمكن الحديث عن إنهاء الحرب بينما لا تزال أجزاء من الأراضي اللبنانية تحت احتلال الكيان الصهيوني.
يعني ببساطة: الانسحاب الإسرائيلي من الأساس جزء من الاتفاق.
بس منطق القوات وغيرن من "السياديين" هو نفسه منطق السلطة: بيناسبهن يضل الإسرائيلي محتل جزء من الجنوب، حتى يصير الانسحاب ورقة تفاوض بايد الاسرائيلي، بيقدروا يترجموها بالداخل كورقة ضغط لنزع سلاح الحزب.
يعتقد حزب الله، من خلال خرقه وقف إطلاق النار، أنه قادر على استدراج إيران لتبديل المعادلة القائمة: من ربط إسرائيل انسحابها بنزع سلاحه، إلى فرض انسحابها مع الاحتفاظ بسلاحه.
إنه جنون جديد يتحمّل مسؤوليته الكاملة، بكل ما قد يجرّه من حرب متجددة وتداعيات مدمّرة.
عون: وقف إطلاق النار الشامل هو المدخل للبحث في المواضيع الأخرى، وأهمها الانسحاب الإسرائيلي، وانتشار الجيش، وعودة الأسرى!!.
شكلها السلطة مصرّة تساعد الإسرائيلي يفصل المسار اللبناني عن المسار الإيراني، ولو كان ثمن هالفصل الجنوب والشيعة والأسرى.
بدل ما تستثمر التفاهم الإقليمي لفرض وقف النار والانسحاب، عم تفتح مسار موازي بيعطي تل أبيب فرصة تفاوض من جديد على حقوق لبنان.
تكشف مقاربة رئيس الجمهورية جوزيف عون، ومعه رئيس الحكومة نواف سلام في مرحلة سابقة، عن مفارقة أساسية في إدارة الدولة اللبنانية لمسار ما بعد التفاهم الإيراني ـ الأميركي. فمن جهة، قبلت السلطة اللبنانية عمليًا بأن يكون لبنان مشمولًا بمظلّة الاتفاق الإقليمي، لأن الوقائع الميدانية والسياسية فرضت ذلك، ولأن أي وقف حقيقي للحرب لا يمكن أن يتجاهل الساحة اللبنانية. لكنها، من جهة ثانية، تحاول إعادة تفسير هذه المظلّة بما يخدم سردية «المسار اللبناني المستقل»، أي قبول مفاعيل الاتفاق تحت الأمر الواقع، مع الإصرار سياسيًا على الظهور كأن الدولة وحدها تنتج المسار وتديره.
ومن هنا يمكن القول إن عون وسلام — وإن قبلا بمظلّة الاتفاق الإقليمي تحت ضغط الوقائع — يحاولان لعب لعبة مزدوجة: الاستفادة من نتائج المسار الإيراني ـ الأميركي من دون الاعتراف بدوره السياسي، والتمسّك في الوقت نفسه بمسار لبناني منفصل يقدَّم بوصفه تعبيرًا عن السيادة. غير أن خطورة هذه المقاربة تكمن في أنها لا تضيف ورقة قوة إلى لبنان، بل قد تفرّغ الورقة القائمة من مضمونها. فالمسار الإيراني، كما يظهر من مضمون التفاهمات المطروحة، يحمل للبنان معظم ما يحتاجه: وقف الحرب، تثبيت الانسحاب الإسرائيلي، وربط أي إخلال إسرائيلي بمذكرة التفاهم الأوسع. وفي هذه الحالة، لا يحتاج لبنان إلى فتح مسار موازٍ يُضعف موقعه، بل يكفيه أن يضغط باتجاه تحويل هذه البنود إلى التزامات واضحة، وأن يترك إسرائيل تواجه واشنطن في حال حاولت التملّص منها.
الإصرار على استكمال المسار اللبناني بمعزل عن هذا السياق يفتح عمليًا بابًا لإسرائيل كي تناور بين المسارين. فتل أبيب تستطيع أن تتعامل مع التفاهم الإيراني ـ الأميركي بوصفه إطارًا عامًا، ثم تطالب في التفاوض اللبناني المباشر بشروط إضافية أو ترتيبات أمنية جديدة أو أثمان سياسية تتصل بسلاح المقاومة والتطبيع والانتشار جنوبًا. وبهذا المعنى، يتحوّل شعار «الدولة وحدها تفاوض» من أداة لتحصيل الحقوق اللبنانية إلى مدخل قد يسمح لإسرائيل بإعادة التفاوض على ما كان يُفترض أن يكون محسومًا ضمن الاتفاق الإقليمي.
المشكلة إذًا ليست في مبدأ أن تتولى الدولة اللبنانية التفاوض، بل في الطريقة التي تُدار بها هذه الورقة. فإذا كان التفاوض يجري من موقع استثمار التحوّل الإقليمي، فهو يمكن أن يتحوّل إلى أداة لتحصيل الانسحاب وتثبيت وقف الاعتداءات. أما إذا جرى من موقع فصل لبنان عن معادلة القوة التي فرضت إدراجه في التفاهم، فإنه يصبح مسارًا وظيفته تخفيف الضغط عن إسرائيل بدل زيادته عليها. ومن هنا تبدو مقاربة عون أقرب إلى رهان على الخارج منه إلى توظيف فعلي للفرصة السياسية التي أنتجها الاشتباك الإقليمي.