نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی…
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند…
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
کسانی که توی جنگ کشته شدن هم مثل جاویدنامها قلب آدم رو به درد میارن.
فقط یادمون نره که پشت همهی این داغها یک ریشه و یک قاتل مشترک خوابیده. همونهایی که سالهاست این کشور رو گرفتار بحران، فقر، سرکوب و ناامیدی کردن و هزینهی تصمیمها و باورهاشون رو از جان مردم میگیرن.
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد
که در آن آیینه صاحب نظران حیرانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم، چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خواند.
گر ش��ند آگه از اندیشهی ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند.
«حافظ»
زندگی خوبی دارم، بیدار که میشم اول ابر اپلیکیشن بله رو چک میکنم بعدش خشخاشهامو آب میدم و مدام حساب میکنم ماشینم چقدر گرونتر شده چقدر پولدارتر از قبل شدم.
شاید از آنهایی باشم که هنوز میتوانند یک زندگی راحت داشته باشند،
ولی این روزها ناراحتیِ واقعی برای من، دیدنِ سختتر شدنِ زندگی برای بقیهست نه خودم، اما این چیزی از غم من نمیکاهد