چو تیره شد این چرخِ گردانِ پیر
بنالید از اندوه، دریا و تیر
بسی سر ز گردن، نگون شد به خاک
ز خونِ دلیران، برافروخت خاک
روان گشت خون، جویجوی از نبرد
رخِ روز روشن، سیه گشت و زرد
چو خورشید، خون دید بر بوم و بر
نهان کرد رخ، پشتِ ابرِ سحر
⬇
همه یکدل و یکزبان، استوار
به پیمانِ ایران، در کارزار
چو اورمزد، داد و خِرَد پیش راند
سرانجام، پیروزی از داد ماند
ز تاریکیِ شب، سحر سر برآورد
ز خاکسترِ رنج، سپر برفراورد
نه فرّ از میان رفت، نه نامِ نیا
که جاوید ماند آن فروغ و بها
⬇