شاید بزرگترین آرزوم اینه که زندگیهای مختلف رو تجربه میکردم...قصههای مختلفی میداشتم، سرنوشتهای مختلف...شاید به همین دلیل کتاب خوندن رو دوست دارم،نزدیکترین حالت به این آرزومه
یه جایی هست که از بلاک درش میاری و دیگه میوتش نمیکنی. میذاری چتها باقی بمونن و دیگه پاکشون نمیکنی. اینجا اون مرحله رهاییه که دیگه اون آدم به هیچجات نیست. به اینجا که میرسی یعنی دیگه رَستی؛ از خشم، از نفرت، از دوست داشتن، از حساسیت الکی...
اگه جنگ شد کاش اولین بمب و گلوله بخوره به من. من توان انتظار ندارم. حوصله اینکه حالا چی میشه، حوصله دوباره ساختن، دوباره ایستادن...
من آدم جنگ نیستم. من حتی آدم فرار هم نیستم. من خستهم. به اندازه همه عمرم که دویدم و نرسیدم، خستهم و از تنها چیزی که نم��ترسم مرگه.
وقتی یکی میگه کم پیدائی دلم میخواد بگم: "هستم اتفاقا، فقط حوصله توئه نچسبو ندارم و عمدا می پیچونمت تا قیافه نحستو نبینم" ولی خانمی می کنم و به جمله ی "کم سعادتی از ماست" قناعت میکنم.