اگه یهکم روانشناسی بدونی، خونوادهت رو سرزنش میکنی، چون ریشهی بسیاری از تعارضهای ناخودآگ��هت رو توی والدینت پیدا میکنی.
اگه بیشتر بدونی، اونها رو میبخشی، چون متوجه میشی که ��ودشون نیز قربانی زخمها، انتقالها و تروماهای حلنشدهی نسلهای قبل بودهان.
و اگه عمیقتر پیش بری، مسئولیت زندگی خودت رو بر عهده میگیری، چون کشف میکنی که به جای تکرار گذشته، میتونی سرنوشتت رو آگاهانه تغییر بدی.
اینکه توی جلسه کاری، وقتی یه زن با حرارت و جدیت حرف میزنه بهش میگن عصبی، ولی اگه یه مرد همون کار رو بکنه بهش میگن مدیر قاطع و کاریزماتیک.
#اینم_خشونته
🚨 ستاره حیدری، دختر 17 سالهای که روز پنجشنبه 15 آبانماه در محدوده پارک شاپور آبادان توسط فردی ناشناس ربوده شده و تاکنون ناپدید است. خانواده این دختر از کاربران فضای مجازی درخواست کمک کردهاند. لطفاً در صفحات خود این خبر را منتشر کنید.
در صورت نیاز تماس بگیرید | 09358886946
سایت فلایتیو بعد از کسر هزینه بلیط از حساب براتون بلیط رزرو نمیکنه و مبلغ هم برگشت نمیزنه.
تلفن گویاشون هم کاملا سرکاری هست دوستان هیچ وقت نوبت شما نمیشه.
دوستان فالوور بالا یه همتی بکنید همه بدونند.
شما فکر میکنید فاجعه اینه که یه جوان به خاطر بستن دکه پدرش توسط مامور شهرداری خودش رو به آتش بکشه، اما فاجعه بزرگتر اینه که جامعه انقدر درگیر درد باشه که نسبت به این خبر هم بیتفاوت بشه.
#احمد_بالدی
#رشته_توییت:
یادآوری کنم آخر و عاقبت شکایت از مجرم جنسی تو جا به کجا ختم میشه؟
#حسن_مددی معاون دانشگاه زنجان وقتی داخل دفترش برهنه شده بود تا به یکی از دانشجویان دختر تجاوز کنه؛ توسط دوستان دختر که کمین کرده بودند مچش رو بگیرند غافلگیر شد!
ادامه👇🏼
من با اینکه ماجرای تجاوز مطرح شد هنوز عروسی دختر شمخانی رو یادم نرفته. اینکه روحانی از اول از شلیک به هواپیمای اوکراینی باخبر بوده هم یادم نرفته.
اینا که خوبه، حتی اینکه خیلیهاتون تو اون ۱۲ روز پریدین بغل آخوند هم یادم نرفته.
شما هم اگه حافظهتون انقدر ��ده امگا ۳ بخورید، بچهها!
عرزشی بودن واقعا کثافت محضه! فکر کن از آدمکشی، فساد، دزدی، جنایت و بیکفایتی حکومت تا لواط و بیخایگی و قایم شدن رهبر زیر زمین رو باید ماله بکشی. ��تی مجبوری واسه ممههای دختر شمخانی هم ماله دست بگیری. خاک بر سرت عرزشی مفلوک🖐
🚨 تلختر از زهر در شیراز؛ خودکشی دلخراش دانشآموز ۱۲ ساله زیر فشار تحقیر و تهدید مدرسه
سام زارعی، دانشآموز ۱۲ ساله شیرازی، پس از تحمل فشار روحی شدید در مدرسه، خود را از طبقه سوم خانه به پایین پرت کرد و جان باخت.
ماجرا از آنجا آغاز شد که در مدرسه کاغذی با جملهای توهینآمیز دستبهدست شد و به دست معلم رسید. معلم با تطبیق دستخط، سام را متهم کرد و او را به دفتر مدرسه فرستاد. سام بارها التماس کرد موضوع را به پدرش اطلاع ندهند، اما معاون مدرسه بیاعتنا به حال روحی او، موضوع را به خانواده گزارش داد و از «اخراج» او سخن گفت.
سام، پس از بازگشت به خانه و در هراس از تنبیه و بیآبرویی، تصمیمی مرگبار گرفت و زندگیاش در ۱۲ سالگی پایان یافت.
این فاجعه، نتیجه سیستم آموزشی سرکوبگر و بیرحمی است که بهجای حمایت از کودکان، آنها را در زیر بار اتهام، ترس و تحقیر له میکند.
سام دیگر نیست، اما سؤال سنگینی باقی مانده: چه زمانی مردم ایران ��ر مقابل این جنایتهای رژیم تروریستی جمهوری اسلامی سکوت را میشکنند.
عروسِ ما، #نیلوفر_آقایی ،دختری که شما بهخاطر اعتراضش، به خاطر موهایش، به خاطر «حریم خصوصی»اش ، چشمش را با ساچمه کور کردید و چند روز پیش عروسیاش بود، امروز نوشت:
«پنج و نیم صبح
بیدار شدم برم، آرایشگاه رفتم دست و صورتم و ب��ورم. شروع کردم با چشمم صحبت کردن که امروزو با من راه بیا، اذیتم نکن، برات جبران میکنم.
ولی همون اول صبحی که تا کرم مرطوبکننده رو بهش زدم و پنج دقیقه بعد خشک شد، فهمیدم روز سختی در پیش است...
ساعت نه صبح – آرایشگاه
هانیهجون: من یه لحظه برم دستشویی؟
رفتم تو دستشویی، دارم با دست چشامو باد میزنم که اشکم درنیاد، دوباره کرم میزنم و بهش غر میزنم که خیلی نامردی که تو روز عروسیم داری ده برابر هر روز اذیتم میکنی...
وسط روز – در حال عکاسی
فیلمبردار که از ماجرای چشمم خبر نداشت، کلافهم کرده بود. بندهی خدا میگفت:
«نیلوفر جان، توروخدا یکم پلک زدنت کمتر بشه، من سریع ویدئو رو گرفتمااا!»
من: «باشه باشه، فقط یه لحظه صبر کنین من کرم چشممو بزنم...»
بعدازظهر – بعد از اتمام عکاسی
به جرات، هر هفت هشت دقیقه یکبار:
«علی عزیزم، کرم چشممو از جیبت میدی؟»
سرماخوردگی ناگهانی، خشکی چشمم رو بدتر کرده بود.
شب – وسط مراسم
مهمونا: «نیلوفر جون، عکس بگیریم؟»
من: «آره عزیزم، حتماً فقط یه لحظه من کرم چشمم رو بزنم.»
خلاصه از پروتزم دلخورم که اذیتایی که روزای معمولی با من نمیکرد رو،
همه رو روز عروسیم جبران کرد.
از خودم ممنونم که با همهی این اذیتا، روحیمو حفظ کردم و نذاشتم روزمو خراب کنه. از وسط مجلس تکون نخوردم و تا آخر در حال پایکوبی بودم، و علیام هم که حواسش جمع بود بهم، گریه داشتما ولی یهجوری خودمو نگه داشتم که حتی با دیدن گریهی مامان و بابا هم گریه ن��ردم، چون یه بهونه لازم بود که اشکای اذیت چشمم هم بهش اضافه شه و اونجا وقتش نبود.
این عکس رو بینهایت دوسش دارم.
یه بچه بغضم کردما سر گرفتنش،
ولی زود خودمو جمعوجور کردم چون میدونم:
#شب_همیشه_شب_نمیمونه »