فال امروز گفت که
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید،
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید.
امیدوارم سال ۲۵۸۵ سال سرنگونی آخوند و خلاص شدن از ویروس اسلام باشه، که خواهد بود.
حسن روحانی، دبیر وقت شورای عالی امنیت ملی، در جریان اعتراضات دانشجویی ۱۸ تیر ۱۳۷۸:
اگر منع مسئولین نبود جوانان مسلمان انقلابی ما این اراذل و اوباش را قطعهقطعه و تکهتکه میکردند
آشوبگران ضدنظام را در دادگاه به عنوان محارب و مفسد مجازات خواهیم کرد
عناصر با شدت سرکوب خواهند شد
اینکه پایان اسلام تو ایران بعد از ۱۴۰۰ سال داره تو زمان ما اتفاق میفته هم موهبتی بس تکرارنشدنی و تاریخیه. فک کن بعد ۱۴۰۰ سال ما اولین نسلی هستیم که ایران بدون اسلام رو خواهیم دید. باور نکردنیه.
روحالله خمینی:
متفقین که ریختند به ایران مردم خوشحال بودند. مثل اینکه هدیه آسمانی برای اینها رسیده بود
همه چیز در معرض خطر بود، ولی مردم شادی میکردند که اینها ولو دشمن هم هستند لیکن از این بدتر نمیکنند
ملت شادی میکند که خوب شد. و واقعا هم خوب شد
علی خامن��ای، دی ۱۳۹۶:
خجالت نمیکشید؟ شما در طول یک سال پلیستان ۸۰۰ نفر از مردم خودتان را کشته. در یک کشوری، در یک سال، پلیس که ضامن حفظ امنیت مردم است ۸۰۰ نفر آدم را بکشد؟
تصادفی داستانِ ضحاک را میخواندم…
نه برای سیاست، نه برای امروز، نه حتی با نیتِ مقایسه. فقط یک ورق از شاهنامه، برای دل خودم.
اما هرچه جلوتر رفتم، حس عجیبی افتاد به جانم؛
انگار این قصه را نه هزار سال پیش، که همین دیروز نوشتهاند.
ضحاک، پادشاهی است بیگانه؛
نه از تبار این خاک، نه از جنس این فرهنگ.
میگویند عرب است و پایتختش بیتالمقدس؛
شهری که خودش در طول تاریخ، همیشه بوی نزاع و سلطه و خون داده.
او با شمشیر نمیآید، با فریب میآید.
با «ترفند».
و عجبا که ایرانِ اسطورهای، دقیقاً از همینجا زمین میخورد.
ضحاک در آغاز، پرهیزگار است.
نمازخوان است.
زاهد است.
اما درست همانجا که باید، شیطان وارد میشود؛
نه با شاخ و دم،
بلکه در هیأت یک آشپز خوشذوق.
برای اولین بار، گوشت را وارد سفرهی شاه میکند.
پرندگان بریان، خوشبو و وسوسهانگیز.
و ضحاک، طعم را که میچشد، دیگر همان آدم سابق نیست.
قدرت هم همینطور است؛
اول فقط «طعمش» را میچشانی،
بعد دیگر نمیشود نگهش داشت.
ضحاک ذوقزده�� آشپز را صدا میزند:
«چه میخواهی در برابر این هنر؟ زر؟ مقام؟»
و آشپز—که حالا میدانیم شیطان است—لبخند میزند و میگوید:
«فقط اجازه بده شانههایت را ببوسم.»
چه پاداش ارزانی…
و چه بهای گرانی.
فردای آن روز، شانهها زخم میشوند.
زخمها دهان باز میکنند
و از دلِ بدنِ شاه،
دو مار سیاه بیرون میخزند.
تاریک، گرسنه، بیرحم.
نماد ارتجاع، ظلم، و سیریناپذیری.
مارها آرام نمیگیرند.
میل دارند به مغز.
نه هر گوشتی؛
مغز.
جای فکر.
جای فهم.
جای اعتراض.
باز هم شیطان میآید، اینبار در لباس «حکیم»:
«نگران نباش شاه!
راهش ساده است.
هر روز، دو جوان ایرانی.
مغزشان ر�� بده به مارها،
تا مغز خودت سالم بماند.»
و از همان روز، عدالتِ ضحاک برقرار میشود:
قرعه میکشند.
بیطرفانه.
منصفانه.
امروز نوبتِ کیست؟
هر خانواده خوشحال ��ست که «فعلاً» نوبتِ ما نشد.
همه میگویند:
«از این ستون به آن ستون فرج است…»
اما ستونها زیاد نیستند.
و زمان، بیرحمانه سریع میگذرد.
سالانه بیش از هفتصد مغز جوان
خرجِ حفظِ مغز شاه میشود.
در آشپزخانهی دربار،
دو نفر به نام ارمایل و گرمایل
وجدانشان قلقلک میگیرد.
نه آنقدر که همهچیز را بههم بزنند،
نه آنقدر که ساکت بمانند.
تصمیمی «میاندارانه» میگیرند:
هر روز، فقط یک جوان قربانی شود.
مغزش را با مغز گوسفند قاطی کنند.
مارها متوجه نشوند.
و سالی ۳۶۵ جوان نجات پیدا کنند.
اصلاحات موفق است!
مارها راضیاند.
آشپزها خوشحالاند.
و کسی نمیپرسد آن ۳۶۵ نفر دیگر چه شدند…
جوانهای نجاتیافته را شبانه روانهی بیابان میکنند:
«فرار کن.
برنگرد.
آفتابی نشو.»
و اینگونه است که
فرارِ مغزها
در شاهنامه ثبت میشود.
تا اینکه نوبت میرسد به کاوه.
کاوه آهنگر.
مردی که هفده پسرش
خوراکِ همان مارها شدهاند.
دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
ضحاک تصمیم میگیرد
از مردم امضا بگیرد
که «من پادشاهی دادگرم».
صفها تشکیل میشود.
امضا پشت امضا.
سالها تکرار.
اما کاوه
نه صف میایستد
نه امضا میکند.
طومار را پاره میکند.
فریاد میزند:
«تو بیدادگری!»
و همین فریاد،
حکومت را میلرزاند.
کاوه پیشبند چرمیاش را
بر سر نیزه میکند.
درفشی از دل کار و رنج.
درفش کاویانی.
جوانها یکییکی میپیوندند.
قیام آغاز میشود.
و من،
کتاب را میبندم
و با خودم میگویم:
فردوسی فقط شاعر نبود.
او حافظهی تاریخی ما بود.
و اسطوره،
وقتی زنده است
که هنوز «جواب بده��».
نداریم چاره مگر کاوگی
نخواهیم جان جز به آزادگی
تشخیص با خودت است…
بهزاد دماوندی
علی خامنهای، مرداد ۹۳:
انسان حیرت میکند از بیشرمی اینها در جنایت و آدمکشی. برای کشتن مردم غیرنظامی توجیه ارائه میدهند. انقدر بیشرمند. برای کشتن بچههای کوچک، کودکان مظلوم، استدلال مطرح میکنند. انقدر وقیحند
هرکسی از این جانیها به نحوی حمایت میکند حتی با سکوت شریک جرم است
وقتی «ابتذال» با «بیرحمی» جفت میشود، حاصلش میشود مسخره کردن پیکرِ بیجان یک هموطن. جانی که برای شما بازیچه و اسباب خنده است، برای یک ملت، داغی است که سرد نمیشود. شما رسانهچی نیستید؛ شما تجسمِ عینیِ سقوطِ انسانیت در چاهِ بیوطنی هستید.
میرحسین موسوی، آذر ۱۳۶۱:
خرابههای تخت جمشید را از خاک بیرون کشیدند و تاریخ ساختند تا ملت اجبا��ا به تاریخ بیگانه از اسلام افتخار کند
میگفتند شما داریوشها و کوروشها را دارید تا کشور را اسلامزدایی کنند
پلیدها برای ترویج حس ناسیونالیستی هزاره فردوسی را در زمان رضاشاه مطرح کردند
درفشِ کاویان، بارِ دیگر از میانِ خون و خاکستر برخاست؛ این بار نه بر سرِ نیزه، که بر زخمِ پهلوانِ وطن بسته شد تا نگذارد جانِ ایران از تن برود. این پارچهی ارغوانی، با خونِ گرمِ فرزندان فریدون رنگین شده است تا یادآور شود که ضحاک را گریزی از عدلِ کاوهها نیست.
روحالله خمینی، مهر ۵۹:
منفجر کنید جاهایی را که مال دولت است. اقتصادش را فلج کنید. ندید مالیات بهش. پول آب و برق را ندهید. چیزهای دیگری را که میخواهد ندهید. تظاهرات بکنید
من میدانم که همه دل خون دارند از این حکومت. از پشت بهش خنجر بزنید. اعتصاب کنید. نمیتواند با یک ملت طرف شود
علی خامنهای، ۱۳ دی ۱۴۰۴:
با اغتشاشگر حرف زدن فایدهای ندارد. اغتشاشگر را باید سر جای خودش نشاند. اینکه عدهای بیایند به قصد تخریب و ناامنی اغتشاش کنند اصلا قابل قبول نیست