@UnboundedVoice@arash_hayati چه خبره جدی؟ چرا اینقدر بیرحم شدیم؟ این جاسوس اسرائیل که الان شده اسم رمز سرکوب جمهوری اسلامی، چرا اخه همدست سرکوبگر میشیم؟
@seyd_laghar جنگ هنوز هم ناگزیر است.نه اینکه من آن را میخواهم، چون نمیبینم که جمهوری اسلامی در سیاستهایش تغییر معناداری بدهد.صبر کنید در پایان این ۶۰ روز و نتیجه را ببینید. و در جنگ بعدی اگر صلاح دیدید یخه جمهپری اسلامی را بگیرید. اگر نه که با «مبارزه با جنگ طلبان امثال دکتر قادری» خوش باشید.
@seyd_laghar جنگ ۱۲ روزه هم با «حمایت» ایشون و … انجام شد؟شماها فقط دوستداران یواشکی جمهوری اسلامی هستید.هرآنچه ج.ا در ۴۸ سال کرده در هل دادن کشور به سمت جنگ نادیده میگیرید، بعنوان «قدزت ساسانیان در فتح دریای مدیترانه» ازش لذت میبرید، بعد که جنگ واقعا به وقوع میپیوندد، یخه دیگران را میگیرید.
باغ جرقههای سرخ پریشان را
روی فلات خفته میافشاند:
ناگاه،مثل جنگل باروت منفجر مثل تنورههای گدازان گردباد از خطههای میهن خونآلود میرویم و شعله میکشم از کورههای آتشباد و نام سوختگان کویر و بندر را به زخم خنجر خونین نعره میکوبم به سنگ سنگ قزل قلعه و اوین و حصار
امروز ۳۰ خرداد، #نعمتالله_براهویی زندانی بلوچ ۳۱ ساله، پدر چهار فرزند کوچک، از بند عمومی زندان زاهدان به سلول انفرادی منتقل شد تا #اعدام شود.
یک پدر با چهار کودک یتیم در راه، بدون دادرسی عادلانه به سوی چوبه دار میرود.
صدای او و فرزندانش باشید. این سکوت، بمعنی همدستی است
@volghan من طرفدار پهلوی نیستم، هرگز در مراسم قر و فحش نبوده ام.من جمهوری خواه هستم. این شمایید که اهل فحشیدو به من میگویید «احمق». شما طرفدار یواشکی و خجالتی حکومت نکبت و سراسر کثافت جمهوری اسلامی هستید. بین کشتگان تفاوت میگذارید چون اصلا به حق اینمردم برای انتخاب قائل نیستید.
۴۵ سال پیش، #سعید_سلطانپور در نخستین موج اعدامها پس از سرکوب تظاهرات ۳۰ خرداد، همراه با ۲۲ مبارز دیگر تیرباران شد. او و یارانش از زندانیان سیاسی بودند که در برابر جوخههای مرگ ایستادند و سنت مقاومت و مبارزه را در تاریخ به یادگار گذاشتند.
@HazratAadam2 منموافقم رفراندم گذاشته بشه، جمهوری اسلامی آری یا نه. چطور باید بدون زندان و اعدام و شکنجه و گلوله خوردن و باتون خوردن و مصادره اموال و اخراج از کار و بسته شدن حساب بانکی و …. برای خواسته ام فعالیت کنم؟ #نه_به_اعدام#نه_به_جمهوری_اسلامی
فاطمه سپهری عزیزم در اعتصاب غذاست.
من خودم شاهد شجاعت خانم سپهری در زندان بودم و سختیهای طاقتفرسایی را که متحمل میشد. زندانیان سیاسی مثل فاطمه سپهری و فرزانه قرهحسنلو در شرایطی بهمراتب سختتر قرار دارند؛ آنها اجازهٔ هیچ ارتباطی با سایر زندانیان را ندارند و تمام رفتوآمدشان تحت نظارت مستقیم مأمور انجام میشود. به همین دلیل عملاً در انفرادی به سر میبرند، نه در بند عمومی.
از همینجا خطاب به تو میگویم:
خانم سپهری عزیزم، تو تنها نیستی. ما کنارت هستی��.
امیدوارم این حصار تنگ هرچه زودتر بشکند و صدایت به همه برسد.
#فاطمه_سپهری
می خواهم
برای ماندن، بر دریا
برای ماندن بر خون سفر کنم تا مرگ
و هستیام را مثل گل همیشهبهار
به راه خانۀ مردم
میان باغ تبآلود لاله بنشانم.
#سعید_سلطانپور
و نشاندی.......
«من بدبین نیستم. جهان ما بد است»
نوبل ادبیات را که گرفت معلوم شد شاهکارش نه رمانهایی که نوشت، بلکه زندگیش بود؛
روستازادهای که آرزوی نویسندگی داشت. اما حتی به دبیرستان هم نرفت.
فقرزدهای که اولین کتاب زندگیش را در ۱۹ سالگی خرید.
تنگدستی که با والدین بیسوادش در حاشیهی لیسبون تا نوجوانی، در یک اتاق زندگی میکردند و او روزها پادویی، مکانیکی و کارگری میکرد تا کمکخرج خانواده باشد و شبها آخرین نفری بود که کتابخانهی مرکزی پایتخت را ترک میکرد.
اولین رمانش را که به تشویق دختری که عاشقش بود نوشت، شکست کامل خورد.
بارها بیکار شد. همیشه بدهکار بود و سالها توسط دوستانش ملامت میشد که دست از رویای نویسندگی بکشد.
همه چیزش را از دست داده بود جز یک چیز؛ امید!
گفته است پس از شکست اولین کتابش ۴۰ سال از نظرها پنهان شد و به کسی نگفت که شبها تا صبح همچنان مینویسد.
بیشتر عمرش را از همان کودکی تا دههها بعد، در تنگدستی و فشار گذراند. چه بهلحاظ مالی، چه از نظر سیاسی که بابت ایستادگیاش علیه استبداد بارها تهدید شد و اخراج!
آنقدر به رویای نوشتن وفادار بود که در نهایت در ۶۰ سالگی، بالاخره ناشری حاضر شد رمانش را منتشر کند و…
و روژه ساراماگو در ۷۶ سالگی نوبل ادبیات گرفت!
پیش از مرگش گفت که مهمترین حادثهای که باعث شد نویسنده شود در تابستان ۱۴ سالگیش رقم خورد. زمانی که پدربز��گ باید راهی پایتخت میشد برای عمل قلب که پزشکان گفته بودند عملی ساده است.
«پیرمرد پیش از رفتن به حیاط خانه رفت، چند درخت زیتون و انجیری را که داشت، در آغوش گرفت و در حالی که سخت میگریست با یکیک آنان خداحافظی تلخی کرد…
زیرا میدانست که دیگر زنده به روستا باز نخواهد گشت»
که یادآور همان فراز درخشانی است که دههها بعد در “بینایی” نوشت:
«گفت: ظاهرا راه را گم کردهاند.
پرسیدم: چه کسانی؟
گفت: روزهای خوب» /۱