«حالا یه بار کافه نری که نمیمیری»، «چندتا آهنگ نتونی تو اسپاتیفای گوش ندی که نمیمیری»
اتفاقاً کمکم میمیریم. زندگی فقط زنده بودن نیست؛ همین خوشیهای کوچیکه: قهوه، موسیقی، دورهمی، شبگردی، خریدای الکی. وقتی یکییکی ازت گرفته بشن، فقط نفس میکشی
یادمه وقتی اتک آن تایتان رو میدیدم، هرموقع که میخواستن دست از تلاش برندارن و نا امید نشن
میگفتن: اگه الان کاری نکنیم و نا امید بشیم، همه افرادی که مردن مرگشون بی نتیجه میشه
اینکه هر اتفاقی هم که بیفته جریان زندگی پیش میره، طبیعت کار خودش رو میکنه و گلها شکوفه میدن بیشتر از اینکه امیدبخش باشه یادآور پوچی و بیاهمیت بودن زندگی ماست.
یه قسمتی ازم میخواد صبر کنه تا بهار شه، اخوند بره، تولد بعدیشو جشن بگیره، تابستون شه افتاب بگیره، لباس نو بخره، انقد زندگی کنه تا دوباره تو رو ببینه، اما اون قسمت عمیق وجودم میخواد از این غم فقط بمیره، بمیره، بمیره.
متنفرم از وقتایی که صدام حین حرف زدن از شدت هیجان میره بالا و یه احمقی بهم با اشاره میگه ارومتر حرف بزن. بزار داد بزنم کسکش تو از زندگی و زنده بودن چی میفهمی آخه تکه سنگ احمق؟؟؟؟
-زندگیم تموم شد
+ کی گفته؟
- دیگه آخه مادرم مُرده. با یه تیر، یه گلوله، کل زندگیم پاشید به هم. سه نفر بودیم، یکی کم شد. یکی کم شد، دیگه کلا زندگی ندارم
بمیرم برات بچه. بمیرم که تو ۱۰ سالگی داری توی کابوس این غم بزرگ زندگی میکنی. بمیرم که دنیا اینقدر بیرحم بود واست