پسرکی رفت نزد حکیمی دانا گفت یا حکیم از درد کمر به ستوه آمده ام چه کنم حکیم نگاه حکیمانه ای به پسرک انداخت و لب خند ملیحی زد وگفت کصخل کمربندت را شل کن پسرک
کمر بند را شل کرد و پی برد
باید شل کرد شل کنید
دخترکی گریان نزد مادرش رفت و گفت پسری خوش سیرت مرا لایک و ریتوییت می کرد اما چند روزی ست که دگر به من توجه ای نمی کند و هرچه من سمت او می رم او در میرود مادر لبخند ملیحی زد و گفت ای دخترک ساده بیشتر پسرها بزن درو هستن