افتخارم این است که قطره ای از امواج بلند دریای شرافت ایرانی هستم. این است که با وجود همه انتقاداتی که به دولتها و مسئولین داشتم و دارم، هرگز به کشورم خیانت نکردم و با همه وجود، تا پای جان برای سربلندی میهن تلاش کردم.
ایرانی با شرف میمیرد،اما ذلت نمی پذیرد.
ما تا آخر ایستاده ایم.
چرا انقدر باهاشون بحث میکنید؟
اصلا بگید دو هزار نفر اومدند
چرا وقت و انرژیتون رو برا�� فهماندن یک واقعیت محرز به یک مشت کور و زبان نفهم هدر میدید؟
اون وقت رو صرف زندگی خودتون کنید، حیفه واقعا.
History is written by sacrifice. Like Imam Hussein, Imam Ali Khamenei gave everything, his life, his family, even his youngest granddaughter. The blood of martyrs is not the end of a movement; it is the beginning of an awakening.
ونزوئلا نصف همین تلفات و خسارات را در جنگ با آمریکا میداد، الان سرش بالا بود و پسیخور سگ زرد نمیشد. عقبنشینی غیرتاکتیکی، عذاب الهی در پی دارد. این جمله را انقدر تکرار میکنم تا برود در کله پوک عدهای.
از سال ۷۳ تا ۸۵ یه همسایه داشتیم که بنّا بود.
چهارتا دختر زیبا داشت.
البته یک پسر هم داشت که از همه بزرگتر بود.
خیلی فقیرتر از ما بودند.
به طوری که سالها طول کشید تا خونهشون رو تکمیل کنن.(در حالی که در این خونهی نیمهکاره زندگی میکردن)
فقر در البسه و چهرهی فرزن��انِ این همسایه پیدا بود ولی آدمهای باوقار و با عزت نفسی بودن.
اعتراف میکنم که ما پسرهای محله که در سنِ شکار بودیم، نتونستیم هیچ آماری از دختراشون بدست بیاریم.
اذان مغرب که میشد، پدر به همراه دخترها و پسرش میرفتن مسجد محل...
پسر که بزرگتر شد،خودش خواهراشو میبرد مسجد.
چادرِ مشکی خواهرها اینقدر کهنه و آفتابسوخته شده بودن که کاملا رنگشون روشن شده بود...مثل چادر کهنهای که روی وسایل میکشن!
عمویم بنا بود و از پاکدستی و حلال خوری این همسایهمون خبلی میگفت.
هیچ حاشیهای از این خانواده ندیدم و حس خوبی بهشون داشتم.
از اون محل رفتیم و من بصورت قراردادی در یک شرکت نیمه دولتی استخدام شدم.
۱۵ سال بعد دیدم که احمد(پسر اون همسایهمون) درب ورودی امور مالی شرکت ایستاده.
خیلی خوشحال شدم که دیدمش...گفتم اینجا چیکار میکنی؟
متوجه شدم در یکی از شعب شرکت ما شاغل هستش.
پرسید که مسئول درآمدیِ شرکت کیه؟
اون موقع من بصورت موقت در حسابداری کار میکردم و بهش گفتم چیکارش داری؟
گفت باید به خودش بگم...هر چقدر اصرار کردم نگفت.
آخرش گفتم:"بابا من خودم امور درآمدی رو انجام میدم"
گفت:"میخوام ۵۰ هزار تومن به درآمدی شرکت واریز کنم"
گفتم چرا؟...گفت دلم میخواد!
گفتم نمیشه..من باید علت واریز رو توی سیستم بنویسم و اِلا برام دردسر میشه.
خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن گفت:«امروز صبح که اومدم دفتر مرکزی شرکت، دیدم که مراسم عزاداری محرم هست و حلیم دادند لذا در مراسم شرکت کردم و حلیم رو خوردم...اما بعد از مراسم از برگزار کنندهی روضه پرسیدم این مراسم واسه کارکنان دفتر مرکزی شرکت بود یا شعب رو هم شامل میشد؟...ایشون گفتن که برای بچههای دفتر مرکزی بوده...لذا اومدم پول حلیم رو واریز کنم که مشکل شرعی نداشته ب��شه»
گفتم برو بابااا لازم نیست واریز کنی...
گفت:"شما اختیار بخشش رو ندارید...شماره حساب رو بدید"
گفتم خودم واریز مکنم که قبول نکرد و مبلغ رو واریز کرد.
بعضی ها فکر میکنند با بی حرمتی به مراسم حضرت پرچمش پایین میاد
دوست عزیزم، دستگاه حضرت وقتی ما نبودیم بود، بعد از ما هم خواهد بود، اصولا ایشون به ما نیاز ندارن، ما به ایشون نیاز داریم.
لذا امامی که با شهادتش خط فکریش از بین نرفت با لباس رنگی پوشیدن تو و بی حرمتی کردنت از بین نمیره