نبايد اتفاق مى افتاد وافتاد. واقعهاى رخ داد که هرگز نمىتوانيم با آن كنار بياييم. تمام وقايع دیگر هم سخت بودند، مردم فقير شده بودند، دستگیر مىشدند، مجبور بودند فرار كنند، مجبور بودند روبه فريبكارى بياورند، جان به در ببرند وغيره.
یه چیزی تو دلم دوباره جوانه زده...
قراره از خوابی که توشم بپرم...
برگردم سر خونه زندگیم تو تهران،
حیاطخلوتمو پر از گیاه کنم...
با دوستام تا صبح بنوشم...
میدونم...
من هیچوقت مُردنم رو تو ونکوور تصور نکردم...
واقعا هم اينطور بود. حتى گاهی براى ما که جوان بوديم جالب هم بود. انكار نمىكنم. اما اين يكى نه.
فرق مى كرد.
شخصاً هر اتفاق دیگری رامى پذيرم،
اما اين يكى را نه.
آزادى آزاد بودن | هانا آرنت
نبايد اتفاق مى افتاد وافتاد. واقعهاى رخ داد که هرگز نمىتوانيم با آن كنار بياييم. تمام وقايع دیگر هم سخت بودند، مردم فقير شده بودند، دستگیر مىشدند، مجبور بودند فرار كنند، مجبور بودند روبه فريبكارى بياورند، جان به در ببرند وغيره.