فقط هم محدود به تحلیلگری نیست. در بحث خبرنگاری هم همینه. مردم دوست دارند اون چیزی که خودشون دوست دارند رو از زبون کسی بشنوند که اسم خودش رو تحلیلگر یا خبرنگار گذاشته. یه چیزی بشنوند که تائیدی بر نظرات و آرزوهای خودشون باشه.
این مفهوم که تحلیل من هیچ ربطی به عقاید و آرزوهای خودم نداره جا نیفتده و پذیرفته نشده. اگر هم کسی بخواد همچین صحبتی بکنه باید قبلش هزار بار تاکید کنه که والله بالله من خودم مخالف یا موافق این هستم ولی واقعیت اینه که .....
یک تحلیلگر یا خبرنگاری واقعی نقطه قوت خودش رو در شناسایی و تحلیل مسايلی می بینه که خودش لزوما با اونها موفق نیست نه در خشنود کردن اونهایی که موافق نظراتش هستند. اصلا نظر خودش را مهم نمیدونه که بخواد کسی رو باهاش خشنود کنه.
مردم دنبال حرفهایی هستند که دل خنکی بده، نه حرفهایی که بهشون ناامیدی بده یا اشتباه بودن نظرشون رو نشون بده. برای همینه که مخاطب ��میشه و همچنان چشم به دهان آدمهای شیادی می دوزه که تحلیل هاشون روزانه عوض میشه و پیش بینی هاشون هزار بار غلط از آب در میاد ولی با کمال وقاحت به کارشون ادامه میدن.
این شرایط فقط هم مختص به ایرانی ها نیست. در ��مریکا زمانی بود که خبرنگار بی طرف بودن اجر و قربی داشت. ولی الان شرکت های بزرگ رسانه ای به مجری هاشون میلیونها دلار حقوق میدن تا برن جلوی دوربین و نظرات شخصیشون رو راجع به مسايل دنیا توضیح بدن و با تفسیر هر خبر به میل خودشون، به مخاطب همفکر خودشون حس امیدواری بدن.
مردم عموما دنبال دل خنکی و تائید افکارشون هستند تا آگاهی و اطلاعات نقیض.
دل ما اما این روزها جای دیگهایه.
پیش مردمی که این سرزمین رو با تموم سختیهاش دوست دارن، و پیش اونایی که جونشونو فدای همین یک کلمه کردن: وطن ♥️🤍💚
ما این کلمه رو روی طلا حک کردیم، به یاد همه کشتهشدههای این ۴۸ سال خونین، برای همهی روزهای پیش رو…
#آماتیس
خیلی این روزها فکر میکنم چطور انسانی میانمایه، یک سیاستمدار بد، و یک نیروی تماما غریبه با ایران توانست توجه بگیرد و در بازهای تبدیل به الترناتیو اصلی شود. چیزهای زیادی به ذهنم میآید. مهمتریناش اما توانایی او در «سادهنمایی» مسألههای پیچیده است و دادن جوابهای دمدستی و راحت.
این دستخطِ غالب جریانهای پوپولیستی است که جوابهای ساده بدهند. پرسشهای دشوار را خیلی آسان نشان بدهند. بگویند «میشود سیستان را سیلیکونولی کرد» و یا «در مدتی کوتاه» ایران را به مسیر توسعه برگرداند. جامعه هم ترجیح میدهد خود را گرفتار پیچیدگیها نکن��. جواب ساده بشنود و گمان کند انگار توسعه، دکمهای دارد که «اینها» چون ذاتا شر هستند از فشار دادند آن امتناع میکنند اما «آنها» که قرار است ناجی ما باشند آن را فشار خواهند داد و همهچیز خوب خواهد شد. رویافروشی. قلب واقعیتها و پنهانکردن پیچیدگیهای مسأله.
به نظرم جامعهای جان دارد که پایش در تله این کاسبها گیر نکند. که اگر کسی گفت «نفت سر سفره میآورم» یا «چند صد نیروی ریزشی حالا طرفدار مناند» یا «ایران من را صدا میکند» ردش کند. شارلاتانیسم پشت سادهسازیها را ببیند. بفهمد سیاست، کاریست سخت و بردن ایران در مسیر توسعه با تمام نیروهای معارض سیاسی و اجتماعی که در بازی هستند کاریست دشوار. که باور نکند که این کشور راهحل یکشبه و ساده دارد. که در دام «همهچیز آسان حل میشود» نیافتد. که جنگ و خشونت را راهحل دفعی و سریع مسأله سیاسی نبیند. که درک کند چقدر بحرانهای ما بزرگاند و چقدر کار داریم هنوز.
۱) دیاسپورا و مسئله جنگ در تاریخ ایران:
دو جنگ چالدران در زمان شاهاسماعیل صفوی و ایران و روس در زمان فتحعلیشاه قاجار، نقاط عطفی در تاریخ ایران هستند؛ نقاطی که متفکران بسیاری بعدتر دربارهی آنها سخن گفتند و شکستی جمعی را برای ایرانیان رقم زدند. شکستهایی که تجربهای متفاوت از «دیگری» پدید آورد؛ د��گریای که به سرزمین تعرض کرده بود و علیرغم مقاومت اولیه، به دلیل اختلاف در فناوری و توان نظامی، سرانجام پیروز شده بود.
هرچند پس از جنگ چالدران، موفقیتهای محدودی در مواجهه با غرب، بهویژه در زمان شاهعباس، حاصل شد، اما پس از جنگ ایران و روس این شکست هرگز به شکلی جبران نشد.
عباس میرزا و پرسش معروف او از نماینده ��رانسه، نشان از همین استیصال دارد. عباس میرزا در پرسشی که شاید مهمترین پرسش تاریخ ایران معاصر باشد، از نماینده فرانسه میگوید: «نمیدانم این قدرتی که شما (اروپاییها) را بر ما مسلط کرده و موجب ضعف ما و ترقی شما چیست؟ شما در قشون جنگیدن و فتح کردن و بهکار بردن قوای عقلیه متبحرید، حال آنکه ما در جهل و شغب غوطهوریم و بهندرت آتیه را در نظر میگیریم. مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرقزمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتابی که پیش از رسیدن به شما بر ما میتابد، تأثیرات مفیدش در ما کمتر از شماست؟ یا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است، خواسته شما را بر ما برتری دهد؟ گمان نمیکنم. ای اجنبی، حرف بزن! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هوشیار نمایم.»
پاسخ به این پرسشها، بهعنوان مهمترین پرسشهای تاریخ معاصر ایران، در سالهای بعدی جهان تفکر سیاسی ایرانیان را شکل داد.
این دوران مصادف بود با نخستین مواجهات ایرانیان با غرب توسعهیافته؛ از ابوالحسنخان ایلچی بهعنوان یکی از اولین فرستادگان ایرانی به اروپای در حال مدرنشدن، که بخشی از خاطرات خود را منتشر کرد، تا سالهای منتهی به مشروطه که شمار بیشتری از نخبگان ایرانی با غرب آشنا شدند. میتوان گفت که در این مواجهه، و در پاسخ به پرسشهای عباس میرزا، و به نوعی در واکنش به تجربه تحقیر جنگ و پارهپارهشدن وطن و جدا شدن بخشهایی از ایران در سالهای پساجنگ روس، دو گفتمان اصلی شکل گرفت: گفتمان نخست که یکسره در پی غربیشدن بود، و گفتمان دوم که یکسره در پی بازگشت به خویشتن اسلامی، ایرانی، یا ا��رانیاسلامی.
هرچند گفتمانهای میانهای نیز قطعاً وجود داشتند، اما معمولاً هنگامی که دوگانههای (juxtaposition) گفتمانی بزرگ ساخته میشوند، گفتمانهای میانه در آنها رنگ میبازند و در دوگانههای بزرگتر محو میشوند.
از دل همین تلاطم گفتمانی، به نوعی مشروطه زاده شد و ایرانیان در پی وارد کردن مفاهیم غربی، یعنی مشروطه و عدالتخانه، برآمدند.
علیرغم تمام دشواریها، مشروطه سرانجام در سال ۱۲۸۵ پیروز شد؛ اما دیری نپایید که در انتهای قرن سیزدهم، ایران در جنگ جهانی اول به اشغال درآمد. این اشغال و اوضاع اسفناک پدیدآمده و کشتهشدن میلیونها تن، بار دیگر رنجی سنگین بر ایرانیان تحمیل کرد و از دل همین رنج و تجربه دشوار، و به نوعی از شکست مشروطه در شکلدادن به یک دولت ملی مدرن، رضاخان سر برآورد. او در دوگانه «یکسره غربیشدن» و «بازگشت به خویشتن اسلامیایرانی» غلبه کرد، هرچند گفتمانش کوشید با ارائه تصویری ایدئولوژیک و باستانی از ایران، میل بازگشت به خویشتن را نیز به نوعی با خود همراه سازد. در این میان، الگوی حکمرانی رضاخان و حتی چگونگی به قدرت رسیدنش، همچنان متأثر از نظرات مهاجران ایرانیِ غربنشین بود که به اجماعی برای این شکل از حکمرانی و نوسازی رسیده بودند. آنچه در این میان بیرون ماند و بهعنوان دشمن قلمداد شد، همان هویت اسلامی بود که در سالهای بعد بهعنوان نیرویی قدرتمند به عرصه سیاسی ایران بازگشت.
نوسازی رضاخانی با ��رکوب گسترده هویت اسلامی و گرایشهای غیرمتمرکز آغاز شد و در شکلدادن به یک دولت ملی و نوسازی کالبدی و نهادی توفیقاتی داشت؛ اما حتی همین موفقیتهای نسبی نیز راه به جایی نبرد و ایران بار دیگر به اشغال درآمد. پس از این دوران، سوی غیرغربگرا اینبار در قالب ملیشدن صنعت نفت و مانند آن کوشید با غرب مقابله کند. هرچند گفتمان حاکمیت همچنان بر پایه گفتمان غربگرا استوار بود، اما گفتمانهای غیرغربگرا و غربستیز، در قالبهای گوناگون، از ضدامپریالیسم چپگرا گرفته تا گفتمان اسلامی، در حال نیرو گرفتن بودند. پس از کودتای ۱۳۳۲، این گفتمان غیرغربگرا در سالهای بعد به تدریج تقویت شد و با روشنفکری دهه چهل وارد ادبیات و اندیشه نیز گردید. مقاومتهایی آغاز شد و حکومت پهلوی دوم به سرکوب دست زد.
از زمانی که بابا فوت کرد آماتیس حلقه اتصال من به زندگی بوده و هست.
این مدت خیلی فکر کردیم که چیکار کنیم، چیکار میشه کرد؟
در نهایت تصمیم گرفتیم دوباره شروع کنیم؛ با تمام سوگی که داریم؛ چون آماتیس برا من نماد ایستادگیه چون درست زمانیکه همهی زندگیم از دنیا رفته بود متولد شد.