این تیکه از کتاب ١٩٨۴ از جورج اورول رو به بهترین شکل ممکن منو توصیف میکنه:
من کسی که دوستش داشتم را رها کردم، اتفاقا آدم ساختن و ادامه دادن هستم؛ اما اگر قرار باشد همیشه در حال تلاش کردن برای این باشم که بگویم" من وجود دارم" ترجیح میدهم فراموش شوم..!
امشب خیانت کردم
دلم نمیخواست این کارو کنم.
دلم نمیخواست آلوده به همچین کاری بشم.
دست خودم نبود یه لحظه از خود بی خود شدم.
یه لحظه تمام خاطرات و تایمای خوبی که باهم داشتیم رو یادم رفت.
خیلی حس گناه بدی دارم.
ولی آخه هرچی زنگ زدم آرایشگرم جواب نداد، مجبور شدم برم پیش یکی دیگه.