بازی توی یه تیم ورزشی از کودکی تا کالج، از ما دریغ شد. تو ایران اگرم چنین چیزی بود، مال خانوادههای مرفه بود. در حالی که ورزش تیمی فقط ورزش نیست، جاییه برای یاد گرفتن کار گروهی، مدیریت بحران، رهبری، مسئولیتپذیری، هماهنگی ذهن و بدن و کلی چیز دیگه که بعدن به درد زندگی میخوره.
خوشگله واقعن برا استاکراش سنگ تموم میذاره. استراواش شده آتوبایاگرافیش. با دوچرخه میره سرکار، توی مسیرش هم از پرنده و در و دیوار عکس میگیره. لاکپشت کشته شده کنار جاده. یا وقتی مرخصیه قشنگ میفهمی کجاست و با کیه و چهکار میکنه.
چیزهای پیشپا افتاده رو به بچه یاد دادن خیلی جالبه. حتا یادمه اولین بار خواهرم یادم داد چه طور بخوابم. میگفتم یادمه که دیشب خوابیدم ولی یادم نمیاد چهطوری. گفت چشماتو ببند، حرف نزن، تکون هم نخور، خوابت میبره. یا اولین بار داییم یادم داد چهطور زیپ کاپشنم رو ببندم.
هر بار با یکی برای اولین بار همکلام شدم و فهمید ایرانیم گفت اتفاقن منم یه همسایه/دوست ایرانی دارم. اسمشم عاباس/حوسینه.
خب چه کار کنم الان؟ به عاباس آقا سلام برسون؟
همهی آرایشگرا سعی میکنه پایین مو رو با هزار ترفند و تیغ و غیره عین فرچه کنن. من خط قیچی رو میپسندم. لایه لایه کردن هم مال موی تنک و نازک اروپاییه نه موهای آریایی.
@CakeIsALieee محله ما هم بعضی مردا فقط اسمش بلدن. دو متر قد، صد و پنجاه کیلو وزن میپره توی هوا با آخرین قدرتش اسمش میزنه. انگار که جنگه. عذرخواهی توی سرش بخوره، جوون مردم رو نزدیک بود عقیم کنه.
بچه که بودم، بهم گفته بودن برای اینکه دمپاییهام رو لنگهبهلنگه نپوشم، باید وقتی کنار هم میذارمشون از جلو شبیه یه ۷ تنگ باشن. منم هر بار دو مدلش رو بررسی میکردم ببینم کدوم ۷ش تنگتره.
یه کتابی گوش میدادم درباره اینکه چطور با بچهای که آسیب روحی شدید دیده ارتبا�� برقرار کنی. میگفت طول میکشه تا بچه احساس امنیت کنه و باید کلی خاطره مثبت باهاش بسازی تا کمکم تو رو آدم امنی بدونه.
بعد یه موردی چون وقت کافی نداشت، مجبور بود توی چند ساعت احساس امنیتو ایجاد کنه. لذا هی میرفت و برمیگشت. مثلن هر چند دقیقه یه بار میرفت یه چیزی میخرید، برمیگشت با مامان بچه حرف میزد، باز میرفت. برمیگشت برا بچه یه اسباببازی میآورد. دوباره میرفت. تا بچههه باهاش دوست شد.