- به نظرت چیا زیبان؟
+ زن ها، زن ها واقعا زیبان.
- دیگه چیا؟
+ گل ها، گل ها هم زیبان.
#چایی، چایی هم زیباست.
+ چایی؟ آره اگه خوش رنگ باشه.
#خوش رنگ؟ اممممم. آره. ولی بیشتر مهمه که کی چایی رو ریخته باشه تا این که رنگش چطوری باشه.
یه پارک پشت محل کارمه. این دختر و پسرهای دبیرستانی میان اونجا هم رو میمالن و داستان.
از زمانی که این ها رو دیدم تا میام جق بزنم یه صدایی توی ذهنم پخش میشه که میگه: خاک تو سرت، خاک تو سرت، خاک تو سرت.
و الان چند ماهه که نتونستم اونطوری که باید و شاید بزنم.
اخیراً حین جق زدن یک صدایی توی ذهنم میگه «دست یه مرد داره کیرت رو میماله بدبخت. خاک بر سرت کنن» و سریعاً حس جق از بین میره. جدی این دیگه چه بازی روانی کسشریه مغزم راه انداخته. یک هفتهست نتونستم جق بزنم. راهی برای ترک نکردن جق وجود داره؟
خواب بعد از ظهر مثل چاهی میمونه که اول از سر کنجکاوی سرت رو میکنی توش ببینی چه خبره و بعد اون قدر توش فرو میری که نیاز داری چند نفر بیان و دست و پات رو بگیرن و از چاه بکشنت بیرون.
چند تا بازیگر معروف مرد (معمولا دو نفر) + یک بازیگر زن بلوند (ترجیحا خارجی) + چند تا شوخی جنسی + استفاده از موزیک توی قسمت های مختلف فیلم + چند تا صحنه رقص + لوکیشن یه کشور دیگه.
تبریک میگم.
خزعبل شما امادست.
آدم به سی سالگی که میرسه انگار یهویی شوق هستی از وجودش خارج میشه.
بی حوصله، بی اعصاب و تا حدودی هم گوشه گیر میشه.
دیگه چیزی اون قدر ها به وجد نمیارش و واسه چیزی اون قدر ها نمیتونه تلاش کنه. (چون واسش چیزی اون قدر ها مهم نیست)
و همه اینها چیزهای خوبی نیستن.