جوانتر که بودم میخواستم دنیا را عوض کنم. نشد، دنیا مرا عوض کرد، پیر و پفیوز و مچاله شدهام. یک روزی به عشق آفتاب از خواب بیدار میشدم و روشنایی را که میدیدم روحم سبز میشد. حالا دلم نمیخواهد از خواب بیدار شوم. روحم خواب آلود و خسته است. مثل اینکه نمیتواند سر پا بایستد.
ای درختان عقیم ریشهتان در خاكهای هرزگی مستور
یك جوانهٔ ارجمند از هیچ جاتان رُست نتواند
ای گروهی برگِ چركین تار چركین پود
یادگارِ خشكسالیهای گردآلود
هیچ بارانی شما را شست نتواند
#مهدی_اخوان_ثالث