دوباره برگشتم،
وقتی اینجام فکر کنم یه جای کار میلنگه،
احتمالا یه داستانی برای تعریف کردن وجود داره،
و مطمئنا خوب یا بد بالاخره دارم این زندگی رو، زنـدگـی میکنم.
چند روزه فهمیدم ادمایی رو میش��اسم که برای بلند کردن خاکشون از رو زمین خیلی خستن خیلیاشون ته مونده جونشو و چند سال پیش گذاشتن وسط دستاشون یادمه چه تلاشی کردن که به زندگی برگردن که ادامه بدن امیدشون خشم تو نگاشون،همرو یادمه.ولی حالا یه حرف میمونه،ماباهمیم پس
با اخرین امیدت قدم بزن.
یهو فکر کردم دیدم چقدر از خودم دور شدم، روزی چند بار تو فکرام گم شدم، چقدر سنگینم، هرچی تو سرم دعواها تموم میشه باز ام عصب��نی ام،چقدر..
شاید یه روز این کارای کوچیکی که هر روز برای خودم انجام میدم نجاتم داد،
ولی فعلا فقط یه ادم خستم که رو فرم نیست و نمیخواد تسلیم شه؛