خانواده شوهر رفتن خونه پسرشون که عروس جهیزیه برده (بدون اینکه به عروس بگن)برای کمک...عروس خانوم میرسه و میبینه که بله صندلش پای خواهر شوهره، شیرینی خوری بعنوان سینی دست مادرشوهر،استکان یادگاری مادربزرگ داخلش چایی ریخته شده و سماور هم جوشه و چایی به راه و در کابینتا هم بازه
مریض dka با چکbs هر یک ساعت و دریپ انسولین و دکستروز..کلافه شده از نیدل شدن های متعدد...اونجاش سخته که مریض یجوری بهت غر میزنه انگار داری اذیتش میکنی...اینکه همزمان باید درک کنی آرومش کنی و خودتو قانع کنی که داری کار درستو انجام میدی در حالی که از درون داری جیغ میزنی تناقض سختیه
بین دو نیمهی شیفت شب یچیزی یادم افتاد...من بچه که بودم ازین شال کمرای رقص عربی خوشم اومده بود ولی به دلایلی نداشتم ازشون...با اولین حقوقم یکس ازشون سفارش دادم😆چرا اینقدر پش ذهنم مونده بود!!نه اونموقع نه الان به کارم نمیاد که!!🤔😆
اون لحظه که پیرمرد گوشه خیابون نشسته بود و یه تیکه نون میخواست واسه شامش بخوره و ظرف غذا رو دادم دستش...اون ذوووق اون شکری که کرد...وااای یعنی خدا حواسش چقدر به همه هست...واسطه خیر شدن چقدر قشنگه...ما کار آنچنانی نکردیما حتی از ۲۰ تا غذا کمتر بود...ولی چقدر خوشحالی همونا چسبید...
اولین بارم بود که تو این کارا مشارکت فعال میکنم..و واقعا حسش خوب بود...جوری که پیش خودم گفتم اگه آدم دستش به دهنش میرسه هر شب اندازه دو سه نفر بیشتر غذا حاضر کنه و بده به کسی که نیاز داره چقدر کار خوبیه
دیشب خواهرم نذری داشت...غذاها رو پختیم و سوار ماشین شدیم و تو شهر دور میزدیم و به کسایی که نیازمند بودن دادیم...یعنی اون حس خوب و خوشحال واقعی که تو چشمشون بود یک دنیا میارزید...خیلی فرق داره با اون نذری که فامیل و دوست و آدمای بینیاز رو اطعام میکنیم!!
وای وای چقد خوب بوووود...ذوووق اولین تابلو...اولین ترکیب رنگ...اولین بار که روحت رفته تو هوا و ذهنت از نوشخوارهاش دور شده...واقعا لذت بردم...هرچقدر ناقص و آماتور ولی لذت بردم😍
همیشه میگفتم از این اداهای داخل اسنستا خوشم نمیاد...اینکه واسه تولد پارتنرشون کیک و تزیینات و گل آنچنانی میگیرن اشتباهه...
ولی واقعیت اینه که ته دلم تو مناسبتای مختلف منتظرم که از همین ادایی بازیا داشته باشم...
هنوزم منتظر یه سورپرایز قشنگم.
به وقت ۴/۴
دقیقا یک سال از مزدوج شدنم گذشت...
لحظات پایانی شیفت شبه و میخوام دلی بنویسم...
دقیقا این موقع بود که رفتم آرایشگاه و کلی ذوق داشتم و البته استرس...
و بعدش که آرایشمو دوست نداشتم و حس غریبانهای که شب داشتم و وقتی دوستام اومدن دورم رقصیدم یهو بغض کردیم همه