گل لیلیوم رو دوست داشتم، الان دیگه ندارم.
هر چیزی که زیادی ترند بشه، برای من بخشی از جذابیتش رو از دست میده. از یه جایی به بعد حس میکنی آدمها کمتر انتخاب میکنن و بیشتر از هم تقلید میکنن. دوست ندارم هیچ ترندی من رو از «خود واقعی» دور کنه.
آدمی دو��م میآورد؛ ورای حد تصور.
ما در ایران، سالهاست بیش از توان یک انسان دوام میآوریم، چون چارهای جز ادامه دادن نداریم.
و اسم این را گذاشتهاند: زندگی.
خستهام از خواستن، بارها تلاش و نشدن. خستهام از این کابوس تکراری که هر بار در نهایت امیدواری، به پرتگاه پوچی و ناامیدی رسیدم. هیچی نمیخوام، نه اینکه نخوام… دیگه نمیکشم.
«رقص سوگ» نوعی واکنش نمادین در برابر فقدان است که در آن افراد، بهجای فروپاشی کامل، با حرکتی آگاهانه نشان میدهند که با وجود از دست دادن عزیزان، روح و ارادهشان از بین نرفته. این رقص بیانگر تبدیل غم به قدرت و پیامی است که مرگ نتوانسته هویت، مقاومت و کرامت بازماندگان را نابود کند.
من عاشق زندگی کردن بودم، هر بار اتفاقی میافتاد بعد از مدتی دوباره بلند میشدم و ادامه میدادم، به اهدافم فکر میکردم به آیندهای که منتظرمه، این اولین باره تو زندگیم که مدت زیادیه از ته دل غمگینم، هیچ چیز خوشحالم نمیکنه و مطلقا امیدی به آینده و تلاش و اتفاق مثبتی ندارم.
من بریدم.
نجاتدهندهی واقعی کاره، نه آدمها.
هر چیزی که توش دیسیپلین داشته باشی و هر روز، حتی وقتی حالشو نداری، خودتو مجبور کنی انجامش بدی.
کار کمکم جمعت میکنه، ذهنتو آروم میکنه
و بیهیاهو کمک میکنه دوام بیاری و توسعه پیدا کنی.