ظهر از محل کارم اسنپ گرفتم و دم در اداره من��ظر بودم اسنپ بیاد یه پراید دقیقا با همون رنگ اومد و از دور دیدم پلاک اون نیست.
طرف گوشیش رو گرفته بود دستش و گفت آقا اسنپ گرفته بودید؟
منم گفتم بله.
گفت : خب بفرمایید.
گفتم: شما به نام کی اومدید؟
گفت:مگه شما ��سنپ نگرفتید؟
گفتم: بله.
بچهها علیرضا دکتره.
بچهها علیرضا ادکلن گرون داره.
بچهها علیرضا نمیدونه چیو کی و کجا بگه.
بچهها علیرضا بقیهی توییتاش هم همینه.
بچهها حموم برید، آداب مشاغل در ارتباط مستقیم و نزدیک با افراد را یاد بگیرید، اگه میگرن دارید پیش علیرضا نرید.
#عناقا
تجربهی من از جنگ دوازدهروزه در تهران:
شب سوم جنگ، حدود ساعت ۹ یا ۱۰ شب، ناگهان صدای انفجار مهیبی اومد؛ آنقدر نزدیک که انگار بیخ گوشمون بود. همزمان صدای خرد شدن شیشههای پنجره رو هم شنیدم. از شدت ترس فقط تونستم گربهام رو بغل کنم و بدوم به سمت در که برم زیرزمین. اما نمیدونم از اضطراب فلجکننده بود یا موج انفجارها که در آپارتمان باز نمیشد. آخر سر پشت مبل نشستم و فقط گریه کردم.
اون لحظه چنان مستأصل بودم که با خودم گفتم: «پس قراره اینطوری بمیریم»
نمی دونم چقدر گذشت که صداها قطع شد. رفتم از پشت پنجره شکسته دیدم چند کوچه اونطرفتر دود از ساختمونا بلند شده. نمیدونستم باید خوشحال باشم که زنده موندم یا عزادار کسانی که شاید همونجا کشته شده بودند. حسها اونقدر متناقض و سنگین بود که جز ترس، خشم و سایه مرگ، نیروی دیگری در من باقی نمونده بود. هنوز بعد از اینهمه مدت نمیتونم اون احساسات متناقض و مرگآور رو پردازش کنم.
بله عزیزان، جنگ تباهی محضه. با هیچکس شوخی نداره، نه قهرمان میشناسه و نه تماشاگر، فقط میآد و از همه چیز انسان بودن رو میگیره.
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین دروی��ی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم