انار شکستهیی در چالهی آبی
میافتد
پروانههای ترسخورده
از سایهسار خنک میگریزند
قطرهی آبی میچکد
قلب چلچلهیی آب میشود
چاره چیست
زندگی
همین
ندانستن و ترسیدن و پرواز کردن
است
شمس لنگرودی
فردا
سحرگاه از خاکستر رختی میپوشند مرا،
لبالب میکنند از گُل دهانم را.
من خوابیدن را یاد خواهم گرفت
در خاطرهی یک دیوار،
در تنفسِ یک حیوان که خواب میبیند.
(آلخاندرا پیسارنیک)