کرم جدیدی که برای کفپام خریدم رو باز کردم و ناگهان بوش منو برد به شش سالگیم، به خونهی درخت توتیه، به قوطی کرم لیمویی که مامان از سوریه آورده بود و روی دراور چوبیه میذاشتیم که توی هال کوچیکه بود.
آخ مامان چقدر دلم برات تنگه🤍♥️
فعلا هیچکاری اندازهی خیاطی در تنهایی روحم رو پالوده نمیکنه.
سوزن رو از توی پارچههای لطیف رد میکنم و قصه گوش میکنم و گاهی خودم قصه میسازم و شفاف میشوم.🪡🧵
اول دبیرستان بودم، برای ختم رفته بودیم شهرستان، خیلی وقت بود فامیلها رو ندیده بودیم، پسرخالهی هم سنوسالم وقتی داشتیم از وسط خاک و خل قبرستون برمیگشتیم تنها گیرم آورد و با یه لحن مشمئزکنندهایی گفت “سیبیلات از منم پرپشتتره”
تمام شب گریه کردم، فکر کردن بخاطر تازه درگذشته است/۱
از کارهای مهرنوش بادپر.
"این آثار از تاریکترین روزهای زندگیام یعنی دوران ��ودکی نشئت گرفته است که فکر میکنم بین افراد دههی شصت در ایران این تجربه مشترک باشد."
گفت شماها از زیر دست ما دراومدید و اینقدر متحجرید؟ من خودم پشت لب بچهام رو بند انداختم و این عین نظافته، شما نظافت رو نمیفهمید گویا!
ناظم سرشو انداخت پایین و فقط بهم گفت برگردم سرکلاس و تموم شد.
این ماجرا توی دهه هشتاد اتفاق افتاد و مدرسهی من یکی از نقاط شمالی تهران بود./۴
که ناظممون جلادوار کشید منو توی دفتر.
“دخترهی بیحیا با اجازهی کی دست بردی توی صورتت؟”
دیگه نذاشت برگردم سرکلاس گفت وایستا تا والدینت بیان.
مامانم معلم بود، اون موقع تازه بازنشسته شده بود، اومد مدرسه و چنان به ناظممون توپید که هرگز اون شیرینیش یادم نمیره./۳