بعد از جنگ ۱۲ روزه دیگه نتونستم به پادکست رختکن بازنده ها گوش بدم، چون به اضطراب مزمنی که دچارش شده بودم دامن میزد.
حالا بعد از یه سال دارم اپیزود رامین پرچمی رو گوش میدم و تنها تصویری که جلوی چشمامه آقوی همساده ست. از بس که این مرد بدبختی هاشو تعریف میکنه و میخنده🙁🥺
@a8n3s چه عجیب. فکر میکردم تو این مساله تنهام.
دقیقا منم از خرداد و جنگ سال پیش همهی زندگیم عوض شد. دیگه از اون آدم سابق خبری نیست. نه رفتارش نه روابطش. هنوز نمیدونم چی شد...
نوشته های قبلی رو میخونم با خودم میگم چیا تغییر کرده؟ حالت بهتره؟
میبینم تغییر خاصی اتفاق نیفتاده
جز اینکه من خواستم ادامه بدم.
هنوز ��مه چیز مثل قبله شاید با یکی دو درجه تغییر.
ولی آخه چیه این آدمیزاد؟
چرا دست از تلاش نمیکشه؟
در حالی که فقط چند روز مونده به تولدم، کیلومترها فاصله دارم از اون آدم همیشگی .
فکر میکردم فقط پارسال و شرایطی که توش بودیم باعثشه ولی امسال بدتر شده.
اونی که میتونست تا تولدش کوه رو هم جا به جا کنه، انگار در درونم مُرده.
میخوام حرف بزنم ولی آخه چی بگم که حال بقیه رو بدتر نکنم. فقط پارتنرمه که اونم چون باهم زندگی میکنیم حوصله ی فیلم بازی کردن جلوش رو ندارم.
حالم بده واقعا
بیشتر از یه ماه شده که جلسات تراپی رو نمیرم. چون توانایی انجام کارها رو دارم از دست میدم، اون رو هم نمیتونم شروع کنم...
۱.فقط چند روز مونده به تولدم و فرسنگ ها فاصله دارم با ایده آل همیشگی تو ذهنم.
صورتم پر از جوش و لک شده که خوب هم نمیشه
دو کیلو وزن اضافه کردم مدت هاست و برخلاف همیشه قصد پایین اومدن نداره.
احساس میکنم زشتم همه ی روزها.
درسته که از موفقیت و وایرال شدن کارهای امیرحسین قیاسی خوشحالم.
ولی من دلم واسه اون وقتایی که آدمای کمی میشناختنش تنگ میشه.
اون موقع هایی که یه دور برنامه اش رو روز پخشش میدیدم، یه دور هم آخر هفته با مامان و خواهرا
الان همیشه و همه جا هست🫠