مرخصی اورژانسی گرفتم از رزیدنت و دو ساعت اول یه دل سیرررر از درد گریه کردم بعدش رفتم دکتر، آخرش هم گفت یه هفته آنتیبیوتیک بخورم بعد جراحی😭 بخدا میمیرم از درد😭😭😭
@MlwdyA کاملا درک میکنم، شوهرخالهم برای من حکم پدربزرگ نداشتهم رو داشت. یادمه تمام مدت مراسمش تو بغل خالهم گریه کردم.
خیلی مرد مهربون و عزیزی بود :(
یه مریض همسن خودم هست که کیس تازه تشخیص داده شده سرطان استخوانه، هنوز شادابه، ظاهرش طبیعیه و ناامید و خسته نیست.
اما همش اون مریض بخش نفرو میاد تو ذهنم که کمی از این پسر بزرگتر بود و سرطان استخوان تمام بدنش رو گرفته بود، خسته و رنجور بود و احتمالا ماههای اخر زندگیش رو میگذروند.