مدرسه گفت جشنواره بادبادک داریم همراه با پدر،گفتم میای؟گفت حوصله ندارم،درصورتی که تو خونه بود و میخوابید،کلی اصرار کردم فایده نداشت،یادمه با بغض و لبخند زورکی بادبادک درست کردم و سرمو بالا نمی اوردم پدر بقیه رو ببینم که باهم درست میکنن و اون روز تنها بادبادکی که پرید مال من بود.
۱. نُه سالم بود
مامانم گفت حاضر شو بریم
هرچی میپرسیدم کجا چیزی نمیگفت
منم مانتو قهوه ای زشتم رو روی بلوز کثیف خونهم پوشیدم مقنعه سفیدم رو کشیدم سرم با اون موهای ژولیده پولیده دنبال مامانم راه افتادم
اند گس وات؟؟؟