راستی پیمان، ممکنه در آینده های دور که این رو میخونی
اوضاعت خوب نباشه و ناراحت باشی از خودت.این رو میذارم اینجا که یادت بندازم.
بدون خیلی زحمت کشیدی توی زندگیت.
خیلی کار کردی.
بعضی وقتا حتی ۱۲ یا ۱۳ ساعت کار کردی.
سعی کردی توی کارت خوب باشی.
بدون که زحمتت رو کشیدی.
پيمان جان، امروز ۱۰ آبان ۱۴۰۴ هست.
یادته میخواستی یک ریسکی کنی و رفتی یک کشور دیگه واسه کار؟
اوایلش خوب ��یش رفت ولی یک سال بعدش شرایط تغییر کرد.
حقوق ها به مشکل برخورد.
اما حساب کتاب کردی دیدی تا کی میتونی بمونی بدون اینکه از چیزی که از قبل اومدن به اونجا داشتی زندگی رو بچرخونی.
گفت ببین تو با انتخاب شغلت سطح اجتماعی خودت رو مشخص میکنی، دیگه میبینی توی طبقه ای هستی که دیگه مثلا مشخصه نهایتا رشدت میخواد ۲۰ درصد بیشتر بشه، یعنی میفهمی نهایتش چقدر تلورانس داری.
و الان تازه این رو درک کردی.
کاش تونسته باشی از کار کارمندی اومده باشی بیرون در آینده پیمان جان.
پیمان، یکصد و شصت روز از زوری که باهاش آشنا شدی میگذره.
این حس خوشایند رو تا حالا تجربه نکردی.
دوستش داری.
دوستت داره.
زیباست.
مهربانه.
قویه.
کنارش آرامش داری.
افتخار میکنی به حضورش در کنارت.
لطیف و سرزنده.
@Arghavaniii_ پیشنهاد:سه تا نصف سینه مرغ مرب��ی خورد میکنید.
با سس مایونز و ادویه و سس باربیکیو سیر مخلوط میکنید.
با روغن زیتون سرخ میکنید و مثل جوجه کباب میشه.
زرشک زیاد و کمی با کره تفت بدید و آب و زعفران بریزید.
اینارو داخل ۵ تا ظرف در دار با برنج دمکشیده بریزید و فریزر. میشه ۵ وعده.
پیمان امروز یکی بین دستانت از دنیا رفت. مرگ رو ناظر بودی. به مرور. چشم ها رفته رفته خاموش شدند. صورت رفته رفته رنگ کبودی میگرفت.
نیم ساعت قبل از تمام شدن کارت بود. وسطای سالن شرکت، همهمه شده بود و تجمع. فکردی دعوایی بین نفرات رخ داده. توجه نکردی. حس کردی درست نیست نظار کنی. اما
با اینکه نیمروز ازش گذشته ولی دلت میخواد گریه کنی. کاش کارت رو بهتر بلد بودی. کاش برش میگردوندی. همش میگم اگر من جای اون بودم و اون لحظه ها داشتم این آدم هارو بالاسرم میدیدم، چقدر التماس میکردمشون که ��نو برگردونن.
راستی هندی نبود.
اکراینی بود.
چه قصه ای ازش مونده.
نمیدونی.
پیمان، حرف آخر این که داریم این ارتباط رو مثل یک گل داخل گلدون، باهم دیگه رشدش میدیم.
کاشتیم، آب یاری میکنیم، غذا میرسونیم. داریم پرورشش میدیم و نگاهش میکنیم بینیم چجوری رشد میکنه.
اگر بجای رسید که دیدیم پا گرفته نگهش میداریم. امیدواریم خشک نشه. مریض نشه. خراب نشه.
خیلی خوشبینم.
راستی پیمان، یه رابطه ر�� شروع کردی.
بهت معرفی شده.
عکساش رو که دیدی همون اول به دلت نشست. خیلیا. ذوق کردی.
تقریبا ۲۰ روز شده.
به جز ۲ روز، بقیش همش صحبت داشتی باهاش. صحبت های طولانی.
کلی خودتو توضیح دادی.
اخلاقهای بد و خوبت رو.
بدون ترس از قضاوت شدن.
تا حد زیادی خود واقعیت رو.
فعلا قرارمون اینه تا اینکه مطمئن نشیم به هم جواب نهایی ندیم.
قرار نیست یه ارتباط دوست دختر پسری داشته باشیم. حتی اگر امکان حضوری دیدن هم رو داشتیم.
هدف ازدواج هست و نمیخوایم سریع تصمیم بگیریم.
جفتمون استرسش رو داریم.
ولی در کل این حس تعلیق که نمیدونی تهش چی میشه شیرینه.