یکی از چیزهای باحال تئاتر خوندن در دانشگاه اینه که میتونی در موقعیتی که ادمها خوشگل کردن و احساس میکنن دارن کار مهمی انجام میدن که تئاتر میبینن روی صندلی بغلیشون بخوابی.
بابا دیشب اومد بیمارستان دنبالم و تلاشهاش رو برای عوض کردن فضا شروع کرد…به دسته پرچمیها اشاره کرد و گفت یعنی یکی از اینا در لحظهای به خودش نمیگه: ما چیکار داریم میکنیم؟ و واقعا بنظرم سوال خوبیه. در هر موقعیت و نمایشنامهای یک لحظه یکی به خودش بگه: ما چیکار داریم میکنیم؟
تنها چیزی که باعث میشه فکر کنم ما دیگه نمیتونیم با هم گفت و گو کنیم همین طرفدارهای جمهوری اسلامیان. حجم نفرت یک لحظههای جوری در من شعله میکشه که فکر میکنم دونه دونهشون رو میتونم با دندون پاره کنم. کیرم توی اخوند.
کتاب شده ورقی ۳_۴ هزارتومن. یعنی کتاب لاغری که تازه منتشر شده حداقل ۷۰۰ تومنه. واقعا امیدوارم ناشرها، هر کسی، یک فکری بکنه چون من و اطرافیانم فعلا تا مجبور نباشیم کتاب نمیخریم.
دیشب خواب دیدم بابا بزرگم مرده، کلهاش کج و کبود شده و جنازهاش داره باهام حرف میزنه و موها و دستهاش هم شروع میکنن به تغیر رنگ دادن و هفت رنگ شدن…خلاصه از صبح یجوری دارم باهاش رفتار میکنم بنده خدا خودش هم فکر میکنه مرگش نزدیکه.
من فکر میکنم برای همینه که ادمها توی همین نظام اموزشی کیری تا دکتری هم میرن، چه بسا بعدش توی همون خراب شده استاد میشن فقط واسه اینکه فکر نکنن بزرگ شدن.
ببخشید یهو این افتادم که ۱۴۰۱ شایدم دو به یک عده خانم پول داده بودن که با چادر توی محدوده انقلاب_تئاترشهر راه برن و تظاهر کنن آدم عادیان. از دستفروشها قیمت میگرفتن. ماسک داشتن و توی گروهها بیشتر از سه نفره راه میرفتن و خیلی اتفاقی همه همدیگه رو میشناختن. جمهوری اسلامی اسکل.