دلزدهام. دلم میخواد روز و شب تو اتاق سرد، روی تخت، لای لحاف پفدار بمونم و هر وق�� که گرم میشه جابجاش کنم تا خنکاش پوست برهنه رو تازه کنه. میخوام چنان کسی اطرافم نباشه که کلام از یادم بره. صدایی نیاد، وجودم از خاطرها بره. دلم میخواد آسمون روز بیابر و آسمون شب بیماه نمونه.
راستش من ��ز نوشیدنی خوردن تو کافهها دارم متنفر میشم:( کلا با طعم تلخی که مشکل دارم هرچیز قهوهداری کنکله، به لاکتوز حساسیت داره معدهم چیزای شیر دار مثل شیک و هاتچاکلت ترجیح میدم نخورم(شیکها هم زیادی سفت و بدون گارنیش ان) نوشیدنی بار خنک هم همهشون مزهی زهرمار میدن/