میل سیریناپذیری دارم به سکوت. زیرا که
«اعتراف، برهنگیست. برهنگی کسلکننده است، چشمزننده است. آدمی که زیاد حرف میزند آدمیست که برهنه میشود. آدمها که زیاد حرف میزنند زود از یاد میروند؛ خودشان اگر نروند، حرفهایشان از یاد میرود. برهنگی محض، یعنی زوال»
کوچه ابرهای گمشده
من کامران محمدخانی هستم، شاغل در باغ کتاب تهران
امروز و در این لحظه من آگاهانه و هوشیار، بدون مصرف الکل یا مخدر، به زندگی خودم پایان میدهم. دیگر تحمل این رنج را ندارم و متاسفم که تا اینجا برای اطرافیانم تلخی و تاریکی به بارآوردهام. حضور من دیگر مفید نیست. ببخشید و شاد بنوشید
ای برگهای زرد فروریخته برشانه های من وقتی که نیستم!
من میگریستم
بی آنکه سر درآورم از اینهمه انبوهی ِتباهی و اغراق حجمها
طاووسهای عاشق ِمن
سر بریده
در امواج ِآب، رها میرفتند
و طوطی ملوّنی از ��سمانی مخفی خورشید را تقلید میکرد
من میگریستم
بی آنکه سر درآورم از این همه
اندامش بیرون کشیده شمشیری از نیام
پیشم میآمد
خوابش میآمد
بیدار بود
در هر کجای روی زمین بود
پیشم میآمد
فردای ساعت بعدی بود
دیروزهای روز قیامت بود
صدها هزار سال نوری از آینده بود
پیشم میآمد
چون انعکاس مادگی عالم در ماهتاب باختران یا خاوران پیشم میآمد/
از گونههایم چون اشکهایم پایین میرفت
میخفت بر سینهام
وقتی بلند میشد و از در میرفت دیگر شبش پیشم میآمد
با عطر گرم پهلوهایش با آن هلال پاشنههایش��و کفههای بدر شانههایش قویِ بلند و داغ گلویش پیشم میآمد
در خلوت چهار لبِ مجنون میزیست با من/
به پیشواز حادثه رفتن به پهنهی پیشانیام نوشته شده
چه هیچ، چه هیچ، میگویم چه هیچ خواهد بود
این جهان بی در و پیکر
و این عواطف به هدر ��فته در زمین لمیزرع
که بر آن زیستهام
این جهان باطل عاطل
افسوس نمیخورم که بیخود آمده بودم
وقوف یافتهام که سر و پایش از ازل بیخود بوده
گاهی درست مثل همین کالا
ته چاهی هستم
و یک نف�� را میبینم از آن ته
که به سرعت کابوسی از آن بالا، پایین میآید
وقتی که فکر میکند که نجاتم حتمیست
طنابی را که از آن بالا انداختهاند پایین
به دور گردن من میاندازند/
@Ladynimeshab منم سالها پیش با براهنی عاشق شدم.
حالا، همین حابا، با این شعر میگریم
Listen to رضا براهنی | که مرا لمس نمیکنند by Reza Baraheni on #SoundCloud
https://t.co/rC51uV7szt
چقدر آدم عاشق تنهاست
به ویژه اگر شاعر باشد
به ویژه اگر این نکته را فقط به گوش این کاغذ فقط با همین قلم
برساند
به کسی اما نگوید
و بعد خط بزند که مبادا یکی ببیند
حتی خود قلم ببیند
و یا خود کاغذ
#رضا_براهنی جانم
حال نمیدانم چگونه پاسخ آن چشمهای رنگین را بگویم
که از هزار پرسش پیوسته و پیچاپیچ آکندهاند
که سراسر جهانِ پس از عمرم را تاریک تاریک خواهند یافت
اگر نظر به جایی دیگر کنی
اگر نظر به جایی دیگر کنی
میبینی که پیش روی من همه جا شب است
که ظلمت از این کوه و دشت میبارد/
آهای آهای عوضی!
مگر نمیبینی که روز تو تمام شده! که ظلمت است در همه جا
شبت اگر حتی نیامده باشد
کجاست؟ کجاست؟ کجاست حس ششم خونینت که وقوع واقعه را پیشاپیش بو میکشید!
و این دست، دست، دست راست من است! ببّرید تا که ننویسم!
#رضا_براهنی جانم
و در چشم خلق حالا تُکِ شکسته و افتادهی مدادم هستم گُم و خُرد و ل��ِه شده در زیر پای عابرها گُم
برای آنکه شهادت دهند شهادت که من زمانی خوشبخت بودهام
و حالا به هیچ چیز و هیچ جای جهان معتقد شدهام
#رضا_براهنی جانم
گرچه روحم تبلور ویرانیست
اما، ذهنم غریبترین چیز است
هر روز گفتنِ این چیزها برای من از روز پیش دشوارتر شده است
من حافظ تمامی ایام نیستم
اما
حتی اگر بمیرم
چیزی نمیرود از یادم
#رضا_براهنی جانم
دنیا برای من معنی ندارد
من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینهام بگذارم
و بمیرم
اما نشد
هستی خسیستر از اینهاست
دردی که آدمِ حسی احساس میکند
بیانتهاست
#رضا_براهنی جانم
من از سلاست دستانش
تمام زندگیام را سوال خواهم کرد
و در سلامت چشمانش
یتیم ماندگیام را تمام خواهم کرد
چگونه نرم در آید که گُل،
که گُل،
حتی،
چو صبح صادق پاهای او نمی آید؟
چو بال نرمی پاهای او نمی آید؟
#رضا_براهنی جانم