داشتم دسته بندی بی شعورای زندگیمو شروع میکردم اولین کسی که یادم افتاد اون رفیقم بود که کتاب ازم قرض گرفت برد قرض داد به ��ه دختر
دختره هم بهش پس نداد.
عالی شد اومدم شمال کارتمو جا گذاشتم تو فروشگاه ۷۰ کیلومتر عقب تر
الان کافه میبینم و کاری ز دستم بر نمی آید
یاد اون بیت از حافظ افتادم که میگه :
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
وای اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند