دیشب ساعت یک و نیم شب با صدای ترکیدن یه چیزی از خواب پریدم. میدونستم بمب نیست ولی صداها ادامه داشت و نمیفهمیدم چیه.
رفتم پشت پنجره دیدم عروس دامادی در خیابان آتیش بازی وسیعی راه انداختن.
پنجرههای همسایهها دونه دونه باز شد و فحش بود که جای دعای خیری، نثارشون میکردن. 😑