پسر، من نمیدونم شما چطوری دارید زندگی میکنید، به چه امیدی؟
اعصابتون میکشه واقعا؟
من اگه این همین چندتا دوست رو هم نداشتم، باور کنید تا الان خودکشی کرده بودم...
هی دارن کش میدن قضیهرو، هی هر هفته بلند میشن میرن پیکنیک، هی میگن این دفعه از اون دفعه بهتر بود...
تموم کنید دیگه...
بابا بس کنید دیگه عه؛ هی توئیت میزنین نمیدونم برو زبان بخون، برو باشگاه و...
بابا کسخل، من یکی شخصا نه روحیهاشودارم نه پولشو و نه امیدی برام باقیمونده.
چرا مثل فیلم سینماییا شدین؟
فکر میکنید مثلا این توئیت خیلی قراره حال بقیه رو دگرگون کنه و شما قهرمان ما بشید؟
بسه دیگه، عَح...
اونایی که فوتبال میبینن احتمالا در جریان باشن که موقع شرطبندی روی بازی بین دو تیمی که یکیش خیلی قویه و یکیش ضعیف، تقریبا نتیجه از قبل مشخصه و همه میرن رو اون تیم قویه میبندن...
در نهایت، بنا به دلایلی، نتیجه عکس رخ میده...
(من الان، از این موضوع میترسم)
در ��اقع، اون معاونه، به ما کمک کرد و راه رو نشون داد؛ تنها کسی هم بود که با اون اکیپ مدیر و معاوناش، از مدرسه نرفت و به ادارهایها گفتیم تا اون معاونه بمونه پیشمون...
خلاصه که، تغییر میتونه اتفاق بیافته، فقط باید همدل شد و دست به دست هم داد
🫂
وقتی راهنمایی رو میخوندم، مدرسمون یه مدیر داشت که آدم خوبی نبود؛ در واقع خیلی آدم بد و منفوری بود؛ یه تعدادی از دانشآموزام که همیشه بهش خوش خدمتی میکردن، همیشه تو امتحانا نمرههای خوبی میگرفتن و هرکاری که میکردن مدیر و معاونا باهاشون کاری نداشتن...
(بیا توئیت بعد)
اتفاقی که افتاد:
بچههایی که به بقیه زور میگفتن، پروندههاشونو گرفتن و رفتن...
تبعیض بین دانشآموزا از بین رفت...
همه چیز تو مدرسه عادلانه شد...
الان ۲۰ سال از اون ماجرا میگذره و در حال حاضر اون مدرسه یکی از بهتریناست...
مدیر الانشم، یکی از معاونای همون موقع است
(بیا توئیت بعد)