@lilirose1759471 کسی نگفت اجازه بگیرید وقتی زندگی خصوصیتون رو عمومی میکنید، قضاوت هم بخشی از ماجراست. از همسر و همخونه و سکس میگید، اما از بچهتون هیچ؛ این حذف، از خود روایت عجیبتره... اگر قراره از زندگیتون بگید، همهشو بگید؛ مخصوصاً جایی که پای مادری وسطه!
تقریباً همهچیز از زندگیتون گفتید؛ از همسر سابق و همخونه بودن با پسر گرفته تا سکس و جفتگیری.
اما از بچهتون تقریباً هیچوقت ننوشتید.
مهر مادری کجای این روایتهاست؟
خدا رو شکر «نرهای نگران سرزمین» همیشه پیگیرن؛ پس از بچهتون هم بنویسید، شاید بشه همهچیز رو شنید و بعد قضاوت کرد!
خاطره بازی:
سال ۸۲ که کارت پایان خدمتمو گرفتم، رفتم یه شرکتی که ماهک نیسان تولید میکرد. اگه خیلی زور میزدیم، روزی هزار تا تولید میکردیم.
یه روز شنیدم میخوان یه دستگاه بخرن که روزی ۵۰ هزار تا تولید میکنه! همون موقع یه چیزی تو ذهنم جرقه زد. با خودم گفتم یه دستگاه به همین راحتی میتونه جای کلی آدمو بگیره. همون روز تصمیم گرفتم برم دنبال یاد گرفتن یه تخصص.
از اونجا زدم بیرون. یه مدت بیکار بودم تا رفتم کارگر یه فرشفروشی تو میدان شاهعباسی کرج شدم. کنار مغازه یه آموزشگاه بود به اسم «علوم و فنون». عصرها بعد از کار میرفتم اونجا ویندوز و آفیس یاد میگرفتم.
چند ماه بعد از کار فرشفروشی هم زدم بیرون. بیشتر از سختی کار، دروغ گفتن برای فروش اذیتم میکرد. فرش مشهد اردهال رو به اسم فرش مشهد میکردن تو پاچه مردم و من نمیتونستم باهاش کنار بیام.
بیکار موندن هم بلد نبودم. فصل کشاورزی که رسید، رفتم پیش عمو جان شهرستان. صبحها ساعت ۴ بیدار میشدیم، میرفتیم لوبیا میچیدیم؛ چون صبح که شبنم داشت، راحتتر از زمین درمیاومد. بعدش هم تا عصر گندم برداشت میکردیم و بار میزدیم روی تراکتور.
اواخر مهر برگشتم کرج، باز بیکار...
یه عصر از شرکتی که براش رزومه فرستاده بودم زنگ زدن. گفتن فردا صبح برای مصاحبه بیا. پرسیدن: «اکسل بلدی؟» گفتم: «آره.»
گوشی که قطع شد، تازه استرس گرفتم! چند ماه از کلاسها گذشته بود، با خودم گفتم نکنه یادم رفته باشه. پولم هم کم بود. چند کیلومتر پیاده رفتم کتابفروشی که کرایه کمتر بدم. کتاب اکسل خریدم، تا ساعت یک شب فقط خوندم، تمرین کردم و مرور کردم.
صبح رفتم مصاحبه. خدا آقای شهیدیان، مدیر مالی اون مجموعه رو حفظ کنه. گفت از آفیس چی بلدی؟ گفتم اکسل. همونجا یه فاکتور براش طراحی کردم، چند تا فرمول نوشتم. گفت: «خوبه.» و با مدرک دیپلم استخدام شدم؛ اونم به عنوان کمکانباردار.
بازم آروم نگرفتم. رفتم دوره انبارداری، نمودار کشیدم، یاد گرفتم، تمرین کردم. مدیرعامل از علاقهم خوشش اومده بود. نزدیک عید ۸۴ گفتم میخوام مسئول دفترش بشم. هنوز یادمه از ذوق تا صبح خوابم نبرد. صبح با لباس کارگری و چکمه رفتم پشت میز دفتر نشستم! 😂
بعدش هم دوره گردش مکاتبات و مسئول دفاتر رفتم. با اکسس یه نرمافزار اندیکاتور نامه طراحی کردم.
بعد از روی کار اومدن احمدینژاد، مدیرعاملها یکییکی عوض میشدن. ما هم از نزدیک میدیدیم که چطور یه شبه آدم میآوردن و پست میدادن.
خلاصه، مدیرعامل جدید خدا رو شکر اجازه داد درسمو ادامه بدم. یه سال بعد منو فرستادن حسابداری. اولش ناراحت شدم، ولی باز رفتم دوره مالی و بعد هم کارشناسی دانشگاه آزاد کاشان قبول شدم. هم کار میکردم، هم درس میخوندم. اولین کار پارهوقتم هم حسابداری بلوک ۵ فاز ۲ اکباتان بود.
سال ۹۱ که از اون مجموعه جدا شدم، سمتم مدیر مالی بود. چند سال بعد هم همون شرکت وارد بورس شد.
امروز شرکت خودمو دارم؛ با ۴۰ تا نیروی جوون دهه ۷۰ و ۸۰ که عاشق یاد گرفتنن. راستش الان یکی از شیرینترین بخشهای زندگیم، آموزش دادنه. وقتی میبینم یه جوون با یاد گرفتن مسیر زندگیش عوض میشه، حس میکنم همه اون سختیها ارزشش رو داشت.
اگه بخوام همه این سالها رو تو یه جمله خلاصه کنم، میگم:
زندگی بارها مسیرمُ عوض کرد، اما یاد گرفتن، قطبنمای همیشگی من موند!
یادش بخیر...