بعدش با بابام تو ماشین بودیم، آهنگ احمد کایا پلی شد که میگفت Günaydın anneciğim Günaydın babacığım و دیدم چشمای بابام پر از اشک شده چون میدونستم دلش برای آنا و آجان تنگ شده، من آجان رو زیاد ندیدم ولی دل منم برای آنا شدیداً تنگ شد و دستمو گذاشتم رو شونش و باهم اشک ریختیم
خیلی از آدما واقعا ارزششو ندارن و من متاسفانه همیشه اینجور آدما سر مسیرم قرار میگیرن
فک کنم باید یاد بگیرم رو آدما زیاد حساب باز نکنم و واقعی ندونمشون
و یاد بگیرم همش ظاهره و تا وقتی به دردشون بخوری باهات در ارتباطن