در خیالات خودم؛ در زیر بارانی که نیست،
میرسم با تو به خان��، از خیابانی که نیست!
مینشینی روبه رویم خستگی در میکنی،
چای میریزم برایت،تویه فنجانی که نیست!
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم؛ که خیلی، گرچه میدانی که نیست!
نمیدونم چطور بگم ولی من از مردن نمیترسم، ازین که دارم یه جوری زندگی میکنم که انگار تا چهل سال دیگه زنده ام ولی دو سال دیگه بمیرم میترسم. ازینکه نکنه دارم روزای خوبمو فدای روزایی میکنم که وجود نخواهند داشت میترسم.