بچه ها جون
من با شکلات میلکایی که برا چاییم میگرفتم
با لته ای که بعد کار میخوردم
با رژ شیگلمم
با هر کوفت نسبتا گرونتری که میخریدم
به زندگی چنگ میزدم،که باورم بشه این روزی ۱۴ ساعت کار فایده داره
الان که دونه دونه حذف میشن برام وقتی بیشتر هم کار میکنم برام نمادی از فقر محسوب میشه
ریملی که میخریدم ۱.۵ شده ۳ تومن
ضد افتابی که خریدم ۳.۵ الان ۶.۹ بهم قیمت داد
من دارم زور میزنم با بدیهیات یه زندگی
فقر رو قبول نکنم،ولی نمیشه
«رفاهیات نیستا،حداقل های بدیهیه که شده رفاه»
در تمام این ۹-۸ ماهی ( شایدم بیشتر) که رابطه ی قبلیم نفس های آخرشو میکشید ، سعی میکردم ظاهر همه چیو نرمال نگهدارم
هربار میرفتم مشهد بیشترین وقتو باهم میگذروندیم
همچنان با همه ی دوستامون بیرون میرفتیم
هر جا مینشستم مثل قبل از ۱۰ تا حرفم ۷ تاش از اون بود
توی همین توئیتری که /۱
خوبم
میخندم
وانمود میکنم مهم نیست
به حرفای بچه ها که میگن این پسر خیلی خوب بود اهمیت نمیدم
مریم پیام داده الهی بمیرم براش هنوز اسمت تو بیوشه واکنش نمیدم
ولی از عذاب وجدان میخوام بمیرم،از نوتایی که میذاره
وقتی تنهام حالم خوب نیست،گریه میکنم و فکر میکنم باید چیکار میکردم و نکردم