با ما و بی ما آن دلاویزِ کهن زیباست
در راه بودن سرنوشت ِ ماست
روز ِهمایون ِ رسیدن را
پیوسته باید خواست
ای غم! نمیدانم
روز ِرسیدن روزی ِگام ِکه خواهد بود
اما درین کابوس ِ خون آلود
در پیچ و تاب ِ این شب ِ بن بست
بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست
ابتهاج
سیدونی گابریل کولت، نویسنده زن فرانسوی با مردی به نام ویلی که ناشر بود ازدواج میکنه.
ویلی تمام نوشته های کولت رو با نام خودش چاپ کرد!
دفعه بعد که خواستین از اختراعات مردها به خودتون ببالید، یادتون نره مردها علاوه بر سرکوب زنان، دستاوردهاشونم دزدیدن.
تو تایملاین پر از خاطرات وحشتناک زنهاییه که ویار بارداری داشتن و پارتنرشون نادیده گرفته. بعد هنوز خیلیها میپرسن چرا موندی؟ چرا بچهدار شدی؟ چند وقت پیش یه دختره تو یه ویدئو حرفهای جالبی میزد. میگفت: من هم قبلاً از اون زنهایی بودم که وقتی میدیدم زنی توی یه رابطه آزاردهنده مونده، با خودم میگفتم: «من هیچوقت اج��زه نمیدم همچین چیزی سرم بیاد. همون بار اول میذارم میرم. من اینقدر عزتنفس دارم که نذارم یه مرد باهام اینطوری رفتار کنه.»
فکر میکردم زنهایی که میمونن حتماً ضعیفن، ناامیدن یا نمیفهمن چه بلایی داره سرشون میاد. فکر میکردم من زیادی باهوشم، زیادی قویام، زیادی تحصیلکردهام که یکی از اونها بشم.
تا وقتی که خودم یکی از اونها شدم.
زندگی بعضی وقتها خیلی بیرحمانه آدم رو متوجه اشتباهش میکنه. برای همین قبل از اینکه زنی رو که توی یه رابطه آزاردهنده مونده قضاوت کنی، یادت باشه تو لزوماً از اون باهوشتر، قویتر یا بهتر نیستی. شاید فقط خوششانستر بودی.
این اتفاق میتونه برای هر زنی بیفته. زن باهوش، موفق، تحصیلکرده، پولدار، مستقل یا بااعتمادبهنفس. هیچ تیپ خاصی از زنها نیست که قربانی رابطه آزاردهنده بشه.
و ��رسناکترین قسمت ماجرا برای من این بود که حتی خودم نمیفهمیدم توی چنین رابطهای هستم. سه تا مدرک دانشگاهی داشتم و باز هم نمیفهمیدم چیزی که دارم تجربه میکنم آزار و سوءرفتاره.
چون آدمهای آزارگر از روز اول خودشون رو معرفی نمیکنن و نمیگن: سلام، قراره کمکم کنترلت کنم، اعتمادبهنفست رو ازت بگیرم، کاری کنم ازم بترسی، به حافظه و قضاوت خودت شک کنی و اونقدر خردت کنم که دیگه حتی نتونی ازم جدا بشی.
اگر از اول همهچیز اینقدر واضح بود، خیلی از زنها خیلی زودتر میرفتن.
این اتفاق معمولاً آرومآروم میافته. انگار یکی هر روز نور خونهات رو فقط یه ذره کمتر کنه. تغییر اونقدر کمه که چشمهات هر روز به تاریکی جدید عادت میکنن. فکر میکنی هنوز همهچیز رو واضح میبینی. تا یه روز سرت رو بلند میکنی و میفهمی سالهاست توی تاریکی نشستی.
کسی که تجربهاش کرده دقیقاً میفهمه منظورم چیه.
آزار معمولاً همینطوری شروع میشه. نه با یک اتفاق بزرگ، بلکه با صدها زخم کوچیک. یه حرف تحقیرآمیز که میگه شوخی کردم. حسادت شدیدی که اسمش رو میذاره عشق. کنترل کردنت که میگه نگرانتم. بدرفتاری میکنه و بعد جوری حرف میزنه که انگار خودت باعثش شدی. چیزی رو که میدونی اتفاق افتاده انکار میکنه، تا جایی که کمکم به حافظه و حتی عقل خودت شک میکنی.
بعد عذرخواهی میکنه، قول میده عوض بشه و دوباره همون کارها رو تکرار میکنه.
هر بار مرزها فقط یه ذره جابهجا میشن. کمکم به چیزهایی عادت میکنی که یه زمانی مطمئن بودی غیرقابل قبولن. و وقتی بالاخره همهچیز کاملاً واضح میشه، ممکنه اونقدر اعتماد به خودت رو از دست داده باشی که حتی نتونی به تصمیم خودت برای رفتن اعتماد کنی.
پس هیچوقت با اطمینان نگو: برای من اتفاق نمیافته. تو لزوماً قویتر، باهوشتر یا بهتر از زنی که گرفتار چنین رابطه��ای شده نیستی.
شاید فقط خوششانستر بودی. همین.