آموخته صفرم
هیچ دادهای، هیچ محرکی، هیچ ادراکی، هیچ تجربهای، هیچ فعلی، هیچ کلامی و خلاصه هیچ هیچی در این دنیا گم نمیشود... غیب شاید اما گم نمیشود!
فلذا به تمسک یادش که آشکارسازترینِ غیبترینهاست🍃
این که اصلا انتقام اون همه جنایات نبود
خدایا میشه وقت ظهور شده از قعر جهنم ما رو بکشی بیاری و انتقام حقیقی و تام از همه ی ظالمین تاریخو نشونمون بدی؟ بعدش اصلا برمون گردونی........
از اون روز همه نزدیکام میدونن که جلوی من نباید صوت و ویدیویی از بچه ی فلسطینی پخش بشه
من یک سال اخبار فلسطینو برای خودم سانسور کردم
و اطرافیانم انصافا مراعاتمو کردن
تا امشب
امشب فیلم بچه های فلسطینی رو میبینم که خوشحالی می کنن و میخوام جای تک تک روزای این یک سال گریه کنم
یه بار سیدعلی بغلم بود
زیر دو ماه بود
یه دفعه چشمم افتاد به تلویزیون که داشت یه نوزاد نشون میداد تو فلسطین که از زیر آوار بیرون آورده بودن
لخت بود، فقط پوشک داشت
گریه میکرد
گریه ی نوزادی
.................
من مردم
مردم از اینکه جون ندادم همون لحظه از اون غمی که تجربه کردم
اگر از شنیدن اخبار محاصره و غارت و تجاوز، گرسنگی و آوارگی و غریبی، بمب و بیمارستان و بخش نوزادان دلت به درد اومد، تو هم عضوی از جبهه ی مقاومتی؛ مقاومت مقابل یک موجود غاصب.
اون همهی این مقاومت رو نابود میخواد.
اون با تو در جنگه
تو وارد جنگ نمیشی باهاش؟
آموخته سیصد و سیزدهم
من تو توییتر تمرین #آزادی میکنم
به معنای دقیق و تمام و عمیقش
هرجا احساس میکنم این تلاش بیهودهست، ازش فاصله میگیرم
و هرجا احساس میکنم میتونم یه فرصت دیگه بدم، برمیگردم
وقتی خیلی خوشحالم، ترس از تموم شدنِ خوشحالی، خوشحالیمو کم میکنه؛ آیندهنگری دشمن لذت از لحظهست و من اعتراضی ندارم.
دنیا این شکلیه دیگه، مبتلا به فنا...
پن: امسالم با بادکنکا سر صلح دارم 🎈
در مورد این درخواستای بعد از مرگ هم حسم اینه که انقدر جواب برای پس دادن دارم اونور که دیگه بعدش روم نمیشه درخواستی داشته باشم؛ اونم از اینجور لوس بازیا :/
زیاد پیش میاد که تو یه جمعی، جلسهای، جایی نشستم و هیچ اتصالی نمیتونم ب��قرار کنم بین جهان ذهنم و جهان خارج؛ تو اون لحظات من یه موجود غریبهام برای اون فضا و ایضا اون فضا برای من.
جدای از اینکه حس غریبیه و پنهان کردنش مهارت میخواد، یکی از درخواستای بعد از مرگم، یه ملاقات با همهی کسانیه که چنین وضعیتی رو به قدر کافی تجربه کردن در طول تاریخ. همینطوری گپ بزنیم حال کنیم با مرض مشترکمون :)
ما جدا افتادهایم...
از آن معشوق ازلی و ابدی جدا افتادهایم...
هر خوبی که از میانمان به دیار وصل میرود، دلمان میلرزد...
دل ما هم میخواهد آن وصل را...
ترس هم دارد اما...
من کی میروم؟ به چه حال؟ به کدام سو؟...
@fhghasemali آره
البته بعد که نوشتم با خودم گفتم شاید فاطمه خودش انقدر عمیقه که براش سخت نیست. ولی برای امثال من سخت شده گاهی... شده سال ها در اشتباه بوده باشم!
به لحاظ روحی نیاز دارم در همین لحظه عکس دختر ۶ سالهمو بذارم پروفایل تلگرامم!
ولی اینکه من دقیقا هم��ن عکسایی که خیلللللی دوست دارم پروفایل بذارم رو هیچوقت نمیذارم، از اندوه اینکه اساسا دختر ۶ سالهای ندارم، کاهید 🙄
آموخته سیصد و دوازدهم
سارایی که تو انجام کارایی که براش عادی بودن، به مشکل میخوره، بندهی بهتریه؛ متوجهه که هیچی از خودش نداره، نَفَسی که میکشه رو هم حتی موقتا اجاره گرفته چه برسه به قوای بدنی و ذهنیش...
دلم میخواد راجع به یه موضو��ی اینجا بنویسم
نیرویی درونی قویا و هربار منو بر حذر میداره از نوشتن در این باره
اگر بنویسم آزادم یا اگر ننویسم عاقل؟
#تفلسش