امروز اگر درخت بودم، احتمالاً کاج…
اگر صدا بودم، احتمالاً پچپچِ بههمخوردنِ برگها به وقتِ گذرِ نسیم…
اگر عطر بودم، احتمالاً چوبِ خیسِ گردو…
و اگر آهنگ بودم، احتمالاً
Ella Langley – Loving Life Again
آخرای سال پیش بود که داداش کوچیکه بعد از ۱۳،۱۴ سال تونست یه سری بیاد پیشمون و چند هفتهای مهمونمون باشه که همون دوره بچهم تصمیم میگیره یه پکیج کامل ویروس از مدرسه تحویل بگیره و با موفقیت به اهالیِ منزل تحویل
بده.
تجربهی زنده بیرون اومدنم از سه هفته مریضیِ سخت، اونم همزمان با پرستاری از پسربچههای ب��کله، بدمریض و بدغذا، قشنگ منو به نسخهی پروی خودم ارتقا داد!
رندومتریم موزیک پلیلیستم ، تو یکی از بادیترین جمعههای این مدت وقتی دارم برای قرار ��بحونهی مادرونهمون رنگ ورو به خودم میزنم:
Blue Sky - Birdy
https://t.co/S0e0z7afXZ
عاقلانهترین کاری که این چند سال در حق خودم کردم همین یه نصفه جمعههاست که گذاشتم واسه خودم بمونه.
و تنها کاری هم که تو همین ۶،۷ ساعت میل به انجامش دارم توقف زندگی و بیعجلهگیه!!!
آدمیزاد فکمیکنه دورهی نوزادی، دو سالگی، سه سالگی و … فرزندش که بگذره بشه اوضاع آرومتر میشه، تا اینکه می��سه به غول به مراتب بزرگترِ مرحلهی بعدی!
«نوجوونی»…
🥲
قشنگ بندهی شلوار جینم… یعنی اینقد دوسشون دارم و خوب مراقبشونم که خیلیاشونو از ایران هنوز دارم و اندازهم هستن.
این روزا یه سریهاشونم حتی به تنم گشاد شده که بهبه… :)