با یه تنفر عمیق نسبت به بعضی اطرافیانم که این اتفاقا باعث شد ذاتشونو بشناسم دارم به زندگیم ادامه میدم. شاید در آینده برم وسط جنگلی چیزی زندگی کنم چمیدونم..
من دوست ندارم شکست خورده بنظر بیایم؛ دوست ندارم فکر کنن به هدفشون رسیدن، تمام چیزی که میخوان سرخورده و افسرده دیدن ماست. سخته ولی بنظرم باید با تمام غمی که سرتاسر وجودمونو گرفته و گلومونو فشار میده، جلوشون خوب زندگی کنیم تا وقتی اون روز برسه؛ تا روز ما برسه.
اینجوری ام که یه روز میگم ببین بقیه دارن عادی ادامه میدن! توهم بسه دیگه زندگی کن.
بعد روز بعدش باز عذاب وجدان و فکر اینکه نه نمیشه عادی بود من نمیتونم!
دوباره و دوباره این چرخه تکرار میشه..
نمیدونم فقط منم یا بقیه هم گیر کردن!