جدی زندگی جالب میشه بعد یک سنی
تنها میگذرونی
کسی دیگه بهت زنگ نمیزنه
دیگه پی ام دریافت نمیکنی از کسی
بیرون تنها میری
پیاده روی تنها میری
شب خودت تنها تو خونه شام درست میکنی با موزیک خاص خودت
اصلا داستان عجیبی و غریبی هست
خستهم خیییلی
از درسخوندن
از کارکردن
از جنگیدن
بسه دیگه
کدوم بازهی سنی میشه جوانی؟
همونی که گذشت و ما انقدر سرگرم«زنده بودن»، بودیم که وقت نکردیم جز عمرمون حسابش کنیم؟
کافیه
بریدیم بریدیم بریدیم!
واقعا دلم یه سفر با اکیپ پایه میخواد
کوتاه ولی فارغ از هر فکر
چرا امسال تموم نمیشه
حداقل نصف ما تو کل زندگیمون نه یه اکیپ پایه داریم، نه یه مسافرت خفن میریم، نه جایی بهمون خوش میگذره، نه قراره دو نفری تو کویر دراز بکشیم و به آسمون خیره بشیم.
فقط میریم سر کار، درس میخونیم، با خانواده میجنگیم و آدمهایی که دوستشون داریم کیلومتر ها ازمون دورن...
صادق هدایت جمله خیلی قشنگی داره:
میگه که "اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد یک کشتار رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی..
این روزها بسیار خستهم
اکثرا بیحوصلهم
دستم به نوشتن نمیرود
متمرکز نیستم برای درس
دائم استرس دارم
چقدر این چند سال ما را به سختجانی خودمان گمانی نبود و
چقدر دوام آوردیم!
ولی آیا وقت شد،
زندگی هم بکنیم؟
نمیدانم
فقط اینکه لحظهلحظهی این روزها میشود جملهجملهی تاریخ آینده!
واقعا کارگردان تئاتر بودن بهترین ترین شغل دنیاااست
میتونی بقیه رو تهدید کنی،مسخره کنی،تحقیر کنی و بازیگرات چون عشق به نمایش دارن چیزی نمیگن بهت!
واقعا کاش نسل این آدمای آشغال از روی زمین برداشته میشد.
تا جایی که میتونین فحش نثار کارگردان این تئاتری که کار میکنم،
کنید.
با تشکر
چقدر از فوت رزیدنتها غمگین میشم
واقعا دستهگلهای این مملکت دارن یکی یکی پر پر میشن و کسی عین خیالش نیست
از دکتر امین راد رزیدنت رادیو بگیر تا یاسی رزیدنت زنان…
چرا غم توی این سرزمین تمومی نداره؟