تصویر دو فرزند و همسر فائزه صالحآبادی درب ورودی دادگاه مشهد. کودکانی که از همین حالا سردی میلههای زندان را با پوست، گوشت و استخوانشان حس میکنند. کودکانی که میفهمند مادرشان در اعتراض به همین وضعیت زندانی شده.
میفهمند ظلم کیست و ظالم کیست.
میفهمند مادرشان توانایی گذاشتن وثیقه را ندارد، اما آنها تنهایش نمیگذارند.
بمیرم برای دلهای کوچکتان.
بمیرم برای تنهاییتان.
به امید آزادی ایران
#فائزه_صالح_آبادی
بچهها سلام❤️
بالاخره رسیدم خونهمون و دیگه مشهد نیستم.
ببخشید که نتونستم تکتک به پیامهاتون جواب بدم. میدونید که چقدر دلم براتون تنگ شده. به اندازهٔ یک انقلاب و یک جنگ بینمون فاصله افتاده.
به اندازهٔ یک انقلاب و یک جنگ هم براتون قصه آوردم. وقتی یکم وضعیتم بهتر شد، مفصل براتون مینویسم.
عجالتا فقط خواستم بگم دوستتون دارم. فکر کردم عکس آذر رو هم براتون بذارم.
آذر، زندانی زندان وکیلآباد مشهد، بند آرامش.
آذر ��هخاطر گذاشتن یک استیکر برای نتانیاهو با خشونت بازداشت شد. بعد از مدتی انفرادی در سپاه، حالا توی بند آرامش زندان وکیلآباده و هنوز بلاتکلیفه.
آذر عاشق سفر کردنه، تو آژانس هواپیمایی کار میکنه، رپ گوش میده و آشپزیش هم فوقالعادهست. تمنای آزادی تو تمام وجودش جریان داره؛ تمنای رهایی و عصیان.
آذر ماههاست که زندانه.
برای خیلی از آدما شاید رنج افسردگی تو زندان رسمیت نداشته باشه. یعنی وقتی پتو رو میکشی رو سرت و مشتمشت آلپرازولام و فلوکستین و ترانکوپین میخوری تا بتونی تو شلوغی بخوابی... فقط بخوابی تا رنج دیوارها از پا درت نیاره؛ رنج وطنت و هر لحظه ویران���تر شدنش.
قصهٔ آذر، قصهٔ خیلی از بچههای بازداشتی این دورهست.
من فکر نمیکنم هیچ کشوری تو دنیا بابت یه استیکر به کسی اتهام «همکاری با اسرا��یل» بزنه و بندازتش انفرادی، اما اینجا رواله .
هر چی تمنای ما به آزادی بیشتر میشه، سرکوب هم بیشتر میشه.
هر چی عصیان ما بیشتر میشه، سرکوب هم بیشتر میشه.
#آذر_یاهو
#زندان_وکیل_آباد
زندانی سیاسی نخبه عزیز کشورمون، #علی_یونسی، که دارنده مدال طلای المپیاد جهانی نجوم است خودش رو هوادار سازمان مجاهدین معرفی کرده
با همه توان صدای این مخالف سیاسی خود خواهم بود و آرزو میکنم کاش میشد همه مخالفان سیاسیم همین قدر ارزشمند و قابل احترام بودند
از زندان یک راست امدم سر خاک خسرو, جور عجیبی حس میکنم چونان «سیزیف» از طرف خدایگان محکوممان کردهاند که «سنگی را به بالای تپه ببریم». پس تلاش میکنم حملش کنم و بکشم با خودم بالای تپه؛ دوباره و دوباره، به اندازه همه تکرارهای سرسامآور و ضروری جهان. بار سنگین حمل حقیقت، تمام تکههای حقیقت. جدا جدا و قطعه قطعه.
آنچنان که دایم قطعمان میکنند، مثل همین اینترنتی که طولاااانیترین قطعی جهانش نیز از آن ماست. با خودم قرار گذاشتهام از هرچه خسته میشوم بشوم، اما از رسیدن به آزادی و حمل کردن این سنگهای سخت حقیقت «نه». برای همین رفتار داعشگونه جمهوری اسلامی در مراسم خسرو نباید و نمیتواند بگذارد که سنگ نیمه تمامم در آذر ۴۰۴۱ را، زمین بگذارم.
دوباره سلام خسرو! چطور سعی کردند چشمهای حقیق�� را با قتل تو ببندند. اگر ما خاموش شویم؛ پس کدام شهرزاد قصه تو را بگوید؟
حالا بیرونم، باز مثل همیشه بعد از خروج از زندان -نمیدانم برای چند مدت - دلم در زندان جا مانده، پیش چشهای رفقایم، آنها که در نی نی چشمانشان فقط یک جمله بود «ما را فراموش نکنید». پیش از خداحافظی از لای دریچه ها در زندان انگشت رفقایم را لمس کردم؛ آذر یاهو، محبوبه شعبانی، حدیث مرواریدی، سهیلا حسینی.
کاش خسرو بود، کاش جای اینکه سر مزارش میرفتم شمارهاش را میگرفتم تا بهش زنگ بزنم. سعی کردم سیما ابنایی را از لای جمعیت پیدا کنم؛ اما گویا از بچهها جدا شده بود.
زندان بودم که کشتار عظیم دی ماه و خبر کشته شدن غیر نظامیان و کودکان میناب در جنگ به گوشم رسید. عجب دل خونی به جان یک ایران انداختند. هنوز در راهم با بار سنگین زندانیان دی ماه در وکیل آباد، نام تک تکشان را فریاد خواهم زد، کاش شهرزادشان باشم…
در نهایت به جز این تلاشهای مذبوحانهی مبتذل که صرفاً محدود به وام گرفتن از اسم این بیگناهان به ناحق کشتهی تاریخ میشه، راهی برای آروم کردن این وجدان معذّب ن��یشناسم.
شعر گفتن پس از آشوویتز بدل به بربریّت شد امّا هلهله بر پیکرهی شرحهشرحه شدهی ما کماکان بازار دارد..
اولین توئیت سال ۱۴۰۵ خورشیدی رو به یاد تمامی ک��ته شدگان دی ماه خونین، کودکان پرپر شده میناب و زندانیان سیاسی و عقیدتیای که توسط جمهوری اسلامیِ ایران به اسارت گرفته شده و شبها و روزهای بسیاری رو زیر سایهی جنگ و بمباران سپری کردن مینویسم.
@BadragheRamazan سوال منم هست واقعا!
اصلا انتظار این واکنشهای زننده رو تو مجازی نداشتم، فضای پیرامونمون خیلی معقولتر و انسانیتر بود، حتی با وجود تفاوت عقیدهمون.
یه سریا که انگار رسماً کمر بسته بودن به متقاعد کردن ترامپ برای استفاده از بمب اتم!
چند تا خبر خوندم دربارهی شادی امین و افشای ایمیل و اطلاعات برخی از بچههای معترض ایرانی توسط این فرد.
به قول آرش حیدری داریم با اشباح مبارزه میکنیم
از اشباح راست گرفته تا اشباح مبتذل شدهی چَپ
پیشتر هم گفته بودم، باز هم میگم:
اساس��ً تعارف ندارم
نه با راست و نه با چپ پفیوز
حتی اگر فقط یک نفر را به پشتیبانی خودمان دلگرم کردیم، امروز وظیفه داریم با بیشترین توانی که برایمان مانده صدای بازداشتیها باشیم.
این لطف نیست، مسئولیت ماست.