کاش جبر جغرافیایی و جنگ ما رو از چیزی که بودیم بدبختتر نمیکرد تا مجبور نمیشدیم با آدمای ناشناخته جدیدی ۹ ساعت در روز تعامل بالاجبار داشته باشیم.
حداقل همکارای قبلی رو میشناختیم و میدونستیم چشونه.
دیگه بزرگ شدی عزیزم؛ نمیشه فرار کنی. باید از پس غمها، دلتنگیها، تصمیمهای سخت و طوفان احساسات متناقض تنهایی بربیای. اگر شانس بیاری، بتونی دو کلام در موردشون با کسی حرف بزنی، اما بارش رو در نهایت خودت به دوش میکشی، تنهای تنها.
دیشب ساعت نه شب یهو موتورم روشن شد و تا ۱ شب این کارو کشیدم... وضعیت خیلیامون تو این شرایط...نگرانی، خوندن خبرا، دیدن اتفاقات، تلخی تلخی تلخی...
(هنوز کامل نشده)
از طرفی دلم میخواد برم بهشت زهرا بالا سر تک تکشون و قد همه این دو ماهی که این غم و ریختم تو خودم، باهاشون حرف بزنم و گریه کنم. ولی راستش هیچ وقت نتونستم برم بهشت زهرا حتی برای پدربزرگم. نه دلشو دارم نه روحیشو. تا دو روز میشم مرده متحرک
درسته که از اول تا اخرشو عر زدم و چشمام شد اندازه بادکنک، درسته که ئه سون خیلی سختی کشید، ولی همچنان میگم «کاش منم ئه سون بودم.»
اخه زندگی با دوستداشتهشدن واقعی چیز دیگهایه..