زمانی که «تمامت» از تمام تمامها پس زده میشود او را قربانی (سلّاخی) میکنی و بیهیچ نگاهی فقط ربات مطیع تمامهای دیگر میشوی چرا که «هیچ» تمامی توان پذیرش «تمام تو را» نداشت…
ولی تو میپذیری…
هرزگی را، بیحرمتی را، خیانت را، نفرت را…
مرگ لبخند میزد
قتل ترسیده بود
شرم میرقصید
نگاه کنجکاو بود
سلاح قاطع بود
و مرد هدف داشت!
لطافت ملتمس شد
تقاضای تلاش نمود
درخواست پذیرفته گردید
به محض اولین لمس
ماشه کشیده شد!
و قلب کابل کشی شده به مانیتور هشدار داد:
«دسترسی محدود»!
«لمس=تنها لبخند حاکم»!
مهم نیست بمیرم
بمونم
برم
برسم
هرچی بشه دیگه منی وجود نداره که بخواد منیتی به خرج بده
من هر مجازاتی باشه از پروردگار پذیرا میشم
پروردگارا خستهم خسته
مرا در آغوش بگیر شاید آرامشی بیابم
شاید فقط بتوانم لحظهای عشق را لمس کنم
شاید بتوانم لحظهای مهم باشم