من خودم همیشه به این متهم هستم که خودمو با کارم معرفی میکنم و شخصیتم به کارم گره خورده!
ولی نکته اینجاس که حداقل میدونم باید خودم رو از شخصیت کارم جدا کنم و کار و پول رو وسیله ای برای زندگی ببینم!
واقعا این مردا چی میخوان؟
من ۶ سال درس خوندم دکتر شدم
واسه خودم کار و موقعیت مناسب دارم
حقوق خوبی میگیرم
خودم واسه خودم ماشین خریدم
سه روز در هفته ورزش میکنم و قیافه معقولی دارم
ولی حتی یک خواستگار نداشتم…!
واقعا هم دوست دارم به ۱ اکتبر برسم هم نه!
واقعا خسته شدم الان ۳ ماهه که دارم از ۹ صبح تا ۱۱ شب پا میزنم! فقط میدونم که ۱۰ روز بیشتر نمونده و دارم جر میخورم! شلاق و چوب و چماق هم داره کار در نمیاره! و نکته عجیب قصه اینجاس که همه چی داره فرو میره تو پاچه من.
وقتی وسایل خوب ن��ه داشته میشن که ازشون استفاده نشه و کلکسیون باشن!
مگه میشه سگا یا کلن هر چیزیو استفاده کرد و اینقدر یونولیت های بقلش سالم بمونه! این یعنی استفاده نشده بنظرم، حالا سوال اینجا کی نظر منو پرسید :)
اولین رمانی که تو زندگیم از کتابخونه مامانم برداشتم و تو مدرسه گمش کردم!
اسرار قصر چیمینز، اگاتاکریسیتی
فکر کن مثلا ۱۰ صفحه اول رو همینجوری خوندنم و مثل الان که خوابم نمیبره، تا ۱۱ صبح فرداش کتاب دستم بود که قاتل کیه و شاهزاده بوسنی که همه دنبالشن همون کارکتر اص��ی داستانه!
same shit happens to me!
یه احمقی وسط متل قو زد بهم بی هیچ دلیلی! و اینجوری بودم که یه نور میزدی من میرفتم کنار یه بوق میزدی ��ن خودمو مینداختم تو دره! خب من الان دقیقا چه گهی باید بخورم که تو نزنی بهم!
فکرشو بکن بعد یه سال دغدغه و مشغله و گرفتاری برنامه میچینی بری مسافرت با خانواده ریلکس کنی تو جاده شمال آهنگ دوست داشتنی خودتو پلی کردی که یهو یه ماشین با چنتا بچه تخم سگ و لاشی و کسمشنگ از پشت بهت میزنه و میرینه تو حالت!!
خیلی وقته توییتر نیومدم ولی خیلی اتفاق افتاده!
حتی نمیدونم از کجا دست به قلم بشم، شاید مهمترین اتفاق از همین موقع ها استعفام از دیجیکالا بود!
و اومدن تو صنعت تجهیزات پزشکی و ساختن دستگاه دیالیز! از اینکه دارم کار خودم رو میکنم :)
آذر شد و تصمیمم رو تقریبا گرفتم، و یه پروژه دارم استارت میزنم که امیدوارم بتونم نظم داشته باشم و پیش ببرمش و با یه چیز دیگه مرجش کنم، این وسط هم چه تفریحی بهتر از لگو برای استراحت قبل خواب :)
نمیدونم کار کردن مثل تنبیه میمونه برام یا لذت یا فرار از زندگی!
هر موقع یه مشکل احساسی یا چیزی که زورم بهش نرسه بر میخورم، صدتا پروژه میگیرم! یه کاری میکنم که نفس نتونم بکشم!