طرف معتاده، بهش کلوناز ندادم، با تهدید و اینا رفت
چن ساعت بعد انگار رگشو زده(تمام دستش خط خطی بود و اولین بارش نبود) خودشو انداخته جلو آمبولانس اونم دوباره برش گردونده پیش ما، بازم کلوناز میخاد
نمیدونم چرا به جا اینکه ببرنش بیمارستان، بستری کنن، بخوابوننش، دوباره اوردش اینجا :/
نمیدونم چرا وقتی به بیمار میگی دارو اعصاب بدون نسخه نمیدم، میگن به خاطر همینه کشور جهان سومی شدیم
مگه تو جهان اولی ها بدون هیچ سوالی هر چی خواستن میدن؟!
بعد میگه من میخوام ازینجا برم که از امثال تو راحت بشم...🚶♂️
بعد این کتاب باید برگردم یک�� به همون ژانر تریلر
خودم اوضاعم خرابه، اینم هر بندش میگه هستی بی معنیه، زندگیمون بی اهمیته و رسیدن به هدف به جز یه لحظه شادی زودگذر، همش به ملال، یاس و نومیدی میرسه
واقعا آدم چطور میتونه خودش رو دوست داشته باشه با این همه نقصی که هر روز بیشتر از قبل تو خودش میبینه
چطور میشه قبول کرد یک نفر دوستت داشته باشه با همه مشکلاتی که توی خودت میبینی
هیچوقت نمیتونم با خودم آشتی کنم، هیچوقت