بوکوفسکی در سپتامبر ۱۹۹۱ میان یادداشتی نوشته است، من باید ۳۵ سال پیش میمردم، چون که جرات خودکشی نداشتم، حالا حقم است که جهنم این روزها را تاب بیاورم. سزاوار این فلاکت هستم. منظرههای ۷۱ سالگی دیگر برایم اضافیست.
من و چهار تن از دوستا��م ده سال است که با شنیدن نام لئونارد کوهن نوعی عذاب وجدانی موهوم به سراغمان میآید، آخر آن شب هفت نوامبر حین که هر کدام مست کناری افتاده بودیم و از کوهن حرف میزدیم و برایمان همزمان میخواند: let me see your beauty when the witnesses are gone، مرد با طلوع مُرد.
روزی نامهیی طولانی و عصبی از مردی دریافت کردم که میگفت حق ندارم بگویم از شکسپیر خوشم نمیاد، جوانها گمراه میشوند. حق ندارم اینگونه حرف بزنم و خلاصه ور زده بود و ور زده بود. جوابش را ندادم اما حالا این جا جوابش را میدهم: هی رفیق برو به جهنم و از تولستوی هم خوشم نمیاد.
بوکوفسکی
چشم ملوانها به مرور شبیه به چشم ماهیها میشود. بی هیچ اثری از شوق و نفرت، سرد و بیذرهیی حرارت. اما درنده در عین خنثی بودن. کلمات آنها روی خشکی میان آدمها شکل جیرجیر خفاشها در روشنیست. کلمات فقط ابزاریست برای جهتیابی. برای اینکه به خود یادآوری کنند چرا شهر نه و فقط دریا.
روی میز شیشهیی پشت پنجره که نور ردها و غبارهای روی آن را مرئیتر کرده. اکتاو پنجم خیالی را پیدا میکنم و با انگشتهای دست راست مینوازم: راستسویتال یابنولی یی گروچی... این قطعه را سالهاست که در هر موقعیت بروی در و دیوار و پایین جیب شلوارم مینوازم و دیگر لرزش پاها را ندارم.
در دوازده سال اخیر تقریبن روزی نداشتهام بدون فکر به آلن گینزبرگ. دفعات زیادی گاه ناامیدیهای شدید درون این پیرمرد جانکی را با عینک تهاستکانی پشت ماشین تحریرش تصور کردهام که دارد تایپ میکند:
I saw the best minds of my generation destroyed by madnes.
تزریق ذرات امیدبخش توهم.