زندگی زورش بهم رسید
یکی دو هفته دیگه سیانور میرسه دستم
و من با یه تصمیم تنها میمونم
دیگه چیزی ندارم برای از دست دادن، راستش دیگه چیزی هم ندارم برای به دست آوردن
اگه زندگی برد و من رفتم، آرزو میکنم بقیه ��دما بتونن هر لحظه ای که دارن رو زندگی کنن..
به ��ندگی ای که داشتم نگاه میکنم
به آدمایی که از پیشم رفتن فکر میکنم
به "تو" فکر میکنم که یه روز پناه من بودی و تونسته بودی برای چند ماه هم که شده حس کنم من زندم
مامان میگفت چشمام برق میزنه
ولی کلیشه ها راست میگن یه سری آدما رو تو خودشون هم نمیتونی پیدا کنی..
به زندگی ای که داشتم نگاه میکنم
به آدمایی که از پیشم رفتن فکر میکنم
به "تو" فکر میکنم که یه روز پناه من بودی و تونسته بودی برای چند ماه هم که شده حس کنم من زندم
مامان میگفت چشمام برق میزنه
ولی کلیشه ها راست میگن یه سری آدما رو تو خودشون هم نمیتونی پیدا کنی..
همتون دروغ میگفتین که نتونستین به زندگی برگردین، از کار و ورزش گرفته تا بیرون رفتن و مهمونی رفتن همشو انجام میدین اونی که واقعا نتونسته برگرده به زندگی هنوز از روی تخت هم نمیتونه خودشو جدا کنه…
تظاهر میکنم مشکلی با این که دیگه بود و نبودم واسش مهم نیست ندارم، اما تا بگی قبل خواب اشک میریزم، صبح بیدار میشم اشک میریزم، از رو تختم نمیتونم بلند شم، از اتاقم نمیتونم برم بیرون، نمیتونم زیاد چیزی بخورم و پوست دور چشمم میسوزه از گریه...